و جنيد مىگويد : « ابن الكريبى گفت : مرا شبى احتلام افتاد ، خواستم كه غسل كنم در وقت ، شبى سرد بود و نفس من كاهلى كرد و گفت خويشتن را هلاك مكن ، صبر كن تا بامداد به گرمابه شوى ، سوگند خوردم كه جز با مرقّع غسل نكنم و مرقّع همچنان تر مىدارم و عصر نكنم تا بر تن من خشك شود ، و چنان كردم ؟ گفتم اين سزاى نفس است كه در حقّ خداى - تعالى - تقصير كند ، » و يكى در زنى نگريست و پس پشيمان شد ، و سوگند خورد كه عقوبت اين را هرگز آب سرد نخورم و نخورد .
و حسّان بن ابى سنان به منظرى بگذشت ، گفت : « اين كه كرده است ؟ » پس گفت : « از چيزى كه تو را باز آن كار نيست چرا مىپرسى ؟ به خداى كه تو را عقوبت كنم به يك سال پياپى روزه . » بو طلحه در خرماستانى نماز مىكرد ، مرغى پديد آمد ، از نيكويى كه بود غافل ماند و از عدد ركعات در شك افتاد ، آن خرماستان را بدين سبب جمله به صدقه بداد .
مالك بن ضيغم مىگويد كه « رياح القيسى بيامد ، پدر مرا طلب كرد پس از نماز ديگر ، گفتم خفته است ، گفت چه وقت خواب است و باز - گشت ، از پس وى برفتم ، مىگفت : اى فضول مىگويى چه وقت خواب است ، تو را با اين چه كار ؟ عهد كردم كه يك سال نگذارم كه سر بر بالين نهى ، و مىشد و مىگريست و مىگفت : هم از خداى - تعالى - بنخواهى ترسيد ، » و تميم دارى يك شب خفته بماند و نماز شب از وى فوت شد ، عهد كرد كه يك سال به شب هيچ نخسبد .
و طلحه ( رض ) روايت مىكند كه « مردى خويشتن برهنه كرد ، بر سنگريزهء گرم مىگردانيد و مىگفت : يا مردار به شب بطّال [ 1 ] و به روز
هامش
[ 1 ] بطّال ، بيكاره ، كاهل .