و عبد الله بن دينار گفت : « با عمر خطاب در راه مكّه بودم ، جايى فرود آمديم ، غلامى شبان گوسفند از كوه فرود آورد ، عمر گفت : يكى گوسفند به من فروش ، گفت : من بندهام و اين ملك من نيست گفت : خواجه را گوى گرگ ببرد ، وى چه داند ، گفت : آخر خداى داند اگر خواجه نداند ، عمر بگريست و خواجهء وى را طلب كرد و وى را بخريد و آزاد كرد و گفت :
اين يك سخن تو را در اين جهان آزاد كرد و در آن جهان مرا آزاد كند ، »
فصل بدان كه مراقبت بر دو وجه است :
يكى مراقبت صدّيقان است
كه دل ايشان به عظمت حق - تعالى - مستغرق بود و از هيبت وى شكسته ، و در وى جاى التفات به غير وى نباشد .
اين مراقبت كوتاه بود . چون دل راست بايستاد و جوارح خود تبع بود و از مباحات بازماند به معاصى چون پردازد ، و وى را به تدبير و حيلت حاجت نبود تا جوارح نگاه دارد . و اين آن بود كه رسول گفت : من اصبح و همومه همّا واحدا كفاه اللّه هموم الدّنيا و الآخرة ، هر كه بامداد بر يك همت برخيزد همه كارهاى وى كفايت كنند . و كس باشد كه در اين مستغرق چنان شود كه با وى سخن گويى نشنود ، و كس پيش وى فرا شود اگر چه چشم باز دارد نبيند .
عبد الواحد بن زيد را گفتند : « هيچ كس را دانى كه وى از خلق مشغول شده است به حال خويش ؟ » گفت : « يكى را دانم كه اين دم در آيد . » عتبة الغلام در آمد ، گفت : « در راه كه را ديدى ؟ » گفت : « هيچ كس را » و [ 1 ] راه وى بر بازار بود . و يحيى زكريا بر زنى بگذشت ، دستى بر وى زد و به روى در افتاد ، گفتند : « چرا چنين كردى ؟ » گفت : « پنداشتم كه ديوار است . » و يكى مىگويد : « به قومى بگذشتم كه تير مىانداختند و يكى دور نشسته بود از ايشان ، خواستم كه با وى سخن گويم ، گفت : ذكر خداى - تعالى - اولىتر
هامش
[ 1 ] و حال آنكه .