تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠
اگر باز نگرى ببينى ، اين خاطر را حديث نفس گويند . دوم آنكه رغبتى در طبع بجنبد كه باز نگرى . اين را ميل طبع گويند . و اين حركت شهوت بود . سوم آنكه دل حكم كند كه باز بايد نگريست . و اين آنجا حكم كند كه بيمى و شرمى مانع نباشد ، كه نه هر چه شهوت تقاضا كند دل حكم كند كه ببايد كرد ، بلكه باشد كه گويد اين ناكردنى است . و اين را حكم دل نام كنيم . چهارم آنكه اندك قصد كند و عزم كند كه باز نگرد ، و اين عزم زود مصمّم شود ، اگر آن حكم دل را رد نكند بدانكه به خداى - تعالى - يا به خلق بترساند تا آن حكم را باطل كند . پس آن دو حالت اول ، كه آن را حديث نفس و ميل طبع گفتيم ، بدان مأخوذ نبود ، كه آن به دست وى نيست ، و خداى - تعالى - مىگويد :
لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً الّا وُسْعَها
. [ 1 ] . و اين حديث نفس چنان بود كه عثمان بن مظعون رسول را گفت ( ص ) كه « اين نفس من مىگويد كه خويشتن خصى [ 2 ] كن تا از شهوات برهى . » گفت : « مكن ، كه خصى كردن امّت من روزه داشتن است . » گفت : « نفس من مرا مىگويد نيز [ 3 ] گوشت مخور . » گفت : « نه ، كه من گوشت دوست دارم و اگر يافتمى خوردمى و اگر خواستمى خداى - تعالى - بدادى . » گفت : « نفس من مىگويد با كوه شو چون رهبانان . » گفت : « مشو ، كه رهبانيّت امّت من حج و غزاست . » پس اين خاطرها كه وى را در آمده است حديث نفس بود . و اين معفو بود ، كه عزم نكرده باشد كه بكند و مشاورت از آن [ 4 ] مىكرد .
هامش
[ 1 ] ( قرآن ، 2 - 286 ) ، بر ننهد خداى بر هيچ تن مگر توان آن . [ 2 ] خصى ، اخته ، مرد يا حيوانى كه بيضه‌اش را در آورند . [ 3 ] نيز ، بيش ، ديگر . [ 4 ] از آن جهت .