تا جايى سنگريزه زيادت گردد يا دست حركت كند ، بلكه آنكه دل بر بندگى راست بايستد و متابعت هوا و تصرف عقل خويش در باقى كند [ 1 ] و طوع فرمان شود [ 2 ] و عنان از دست خويش بيرون كند و به دست فرمان دهد ، چنان كه گفت : لبّيك بحجّة حقّا و تعبّدا و رقّا . و مقصود از قربان آن نيست تا جان گوسفندى بشود ، بلكه آنكه تا پليدى بخل از سينهء تو بشود و شفقت بر جانوران به حكم طبع ندارى و به حكم فرمان دارى : چون گويند اين گوسفند بكش ، نگويى كه اين بيچاره چه كرده است و تعذيب وى چرا كنم ، لكن از خويشتن در باقى كنى [ 3 ] و به حقيقت نيست شوى ، كه خود نيستى ، چه بنده در حقّ خود نيست بود و مست خداوند بود به حقيقت . و همچنين جمله عبادتها چنين است .
ليكن دل را چنان آفريدهاند كه چون در وى ارادتى و خواستى پديد آيد ، چون تن به موافقت آن برخيزد ، آن صفت در دل ثابتتر و محكمتر شود .
مثلا چون رحمت يتيم در دل پديد آيد ، چون دست به سر وى فرود آيد آن رحمت قوىتر شود و آگاهى دل زيادت شود . و چون معنى تواضع پديد آيد به سر نيز تواضع كند و به زمين نزديك شود . و نيّت همه عبادات و خواست خير آن است كه روى به دنيا ندارد و به آخرت دارد ، و عمل بدان نيّت آن خواست را ثابت و مؤكّد بكند . پس عمل براى تأكيد خواست و نيّت است ، اگر چه هم از نيّت خيزد . و چون چنين است پيدا بود كه نيّت به از عمل بود . چه نيّت خود در نفس دل است و عمل از جايى ديگر سرايت خواهد كرد به دل : اگر سرايت كند به كار آيد ، و اگر نكند و به غفلت كند حبطه بود ، و نيّت بىعمل اين بود كه حبطه نباشد . و اين همچنان بود كه در معده دردى باشد ، چون دارو بخورد و به وى رسد مقصود حاصل آيد و اگر بر سينه طلى كند تا اثر به وى رسد هم سود دارد ، و ليكن چون به نفس معده رسد لا بد بهتر باشد ، كه طلى كه به سينه رسد ، مقصود دارو نه سينه است بلكه معده است ، لاجرم حبطه بود اگر به وى سرايت نكند ، و آنچه به معده رسد اگر چه به سينه نرسد حبطه نباشد .
هامش
[ 1 ] در باقى كردن ، ترك كردن .
[ 2 ] مطيع فرمان شود .
[ 3 ] در باقى كردن ، ترك كردن .