كجا مىآيى ؟ و حسن بصرى مىگويد ( رض ) : « در خانههاى رسول ( ص ) دست بر سقف وى رسيدى . » و فضيل مىگويد : « عجب از آن كس ندارم كه بنا مىكند و مىگذارد ، بلكه عجب از آنكه مىبيند و عبرت نگيرد . »
مهمّ چهارم خنور خانه
و درجهء اعلى در اين ، درجهء عيسى است ( ع ) كه هيچ چيز نداشت الّا شانه و كوزه ، كسى را ديد كه به دست محاسن شانه مىكرد شانه بينداخت و يكى را ديد كه به دست آب مىخورد كوزه بينداخت ، و از اقصى درجه آن است كه از هر چه مهم بود يكى دارد از چوب و سفال ، اگر از برنج و روى باشد نه زهد بود . و سلف جهد كردهاند تا يك چيز در چند كار به كار داشتهاند .
و رسول ( ص ) را بالش از اديم بود و حشو [ 1 ] وى ليف ، و فرش وى گليمى بود دو تاه كرده . و عمر يك روز پهلوى وى ديد نشان حصير خرما در وى گرفته ، بگريست ، گفت : « چرا مىگريى يا عمر ؟ » گفت : « قيصر و كسرى دشمنان خدا در آن نعمتها ، و تو رسول خداى و دوست خداى در اين دشخواريها ! » گفت : « يا عمر خرسند نباشى بدانكه ايشان را آن نعمت در دنيا بود و ما را در آخرت ؟ » گفت : « باشم . » گفت : « پس بدان كه چنين است . » و يكى در خانهء بوذر شد ( رض ) ، در همه خانه هيچ چيز نبود ، گفت : « در اين خانهء تو هيچ چيز نيست ؟ » گفت : « ما را خانهاى هست هر چه به دست آيد آنجا فرستيم » ، يعنى آن جهان . گفت : « تا در اين منزل باشى چاره نباشد از متاعى . » گفت :
« خداوند اين منزل ما را اينجا بنخواهد گذاشت . » و چون عمير بن سعد - امير حمص بود - با [ 2 ] نزديك عمر رسيد گفت : « چيست از دنيا با تو ؟ » گفت :
« عصايى دارم كه بر وى اعتماد كنم [ 3 ] و مار را به وى [ 4 ] بكشم ، و انبانى دارم
هامش
[ 1 ] حشو ، آنچه بدان درون چيزى را پر كنند .
[ 2 ] با ، به .
[ 3 ] اعتماد كردن ، تكيه كردن .
[ 4 ] به وى ، به آن ، به وسيلهء آن .