كه من آن مرغ بودمى . » و بوذر غفارى گفتى : « كاش كه من درختى بودمى . » و عايشه گفت : « كاش كه از من نام و نشان نبودى . » و عمر گاه بودى كه آيتى از قرآن بشنيدى و بيفتادى و از هوش بشدى و چند روز مردمان به عيادت وى مىشدندى ، و بر روى وى همچون دو خط سياه بودى از گريستن و گفتى : « كاش كه عمر هرگز از مادر نزادى . » و يك راه بر در سرايى بگذشت ، يكى قرآن مىخواند ، باز اينجا رسيده بود كه
انَّ عذابَ رَبِّكَ لَواقِعٌ ، ما لَهُ مِنْ دافعٍ
، [ 1 ] از ستور فروآمد و خويشتن به ديوارى باز افكند از بىطاقتى ، وى را باز خانه بردند يك ماه بيمار بود و هيچ كس سبب بيمارى وى ندانست .
و على بن الحسين ( رض ) چون طهارت كردى روى وى زرد شدى .
گفتندى : « اين چيست ؟ » گفتى : « نمىدانيد كه پيش كه خواهم ايستاد ؟ » و مسور بن مخرمه طاقت قرآن شنيدن نداشتى . روزى مردى غريب عادت وى ندانست ، اين آيت بر خواند :
يَومَ نَحْشُرُ الْمُتَّقينَ الَى الرَّحْمنِ وَفْداً ، وَ تَسوُقُ الْمُجْرِمينَ الى جَهَنَّمَ وِرْداً
، [ 2 ] گفت : « ما از مجرمانيم نه از متّقيان . » وى را گفت :
« يك راه ديگر برخوان . » برخواند ، بانگ بكرد و جان بداد .
و حاتم اصم گويد : « به جايگاه نيك غرّه مشو ، كه هيچ جاى بهتر از بهشت نيست ، دانى كه آدم در بهشت چه ديد ؟ و به بسيارى عبادت غرّه مشو ، كه دانى كه ابليس چه ديد ؟ و به علم بسيار غرّه مشو ، كه بلعم باعورا در علم به جايى بود كه نام مهين خداى - تعالى - دانست ، در حقّ وى چنين آمد :
فَمَثَلَهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ
[ 3 ] و به ديدار نيكمردان غرّه مشو ، كه خويشاوندان رسول ( ص ) بسيارى وى را ديدند و صحبت كردند و مسلمان نشدند .
هامش
[ 1 ] ( قرآن ، 52 - 7 و 8 ) ، كه عذاب خداوند تو بودنى است ناگرويدگان را ، آن را بازدارنده نيست .
[ 2 ] ( قرآن ، 19 - 85 و 86 ) ، آن روز كه فراهم آريم پرهيزگاران را تا با رحمان برند ايشان را سواران ايمن و شاد ، ورانيم ناگرويدگان بدكار را به سوى دوزخ پيادگان تشنگان .
[ 3 ] ( قرآن ، 7 - 176 ) ، مثل او راست چون مثل سگ است .