خويش براندم . يا داود ، بشنو و به حق بشنو : طاعت ما داشتى طاعت تو داشتيم ، آنچه خواستى بداديم ، گناه كردى مهلت داديم ، اكنون با اين همه اگر به ما باز گردى قبول كنيم ، » يحيى بن كثير گويد كه روايت است كه « داود ( ع ) چون خواستى كه بر گناه خويش نوحه كند هفت روز هيچ چيز نخوردى و گرد زنان نگشتى ، پس به صحرا آمدى و سليمان ( ع ) را بفرمودى تا ندا كردى : يا خلق خداى هر كه خواهد كه نوحهء داود بشنود بياييد ، پس آدميان از شهرها و مرغان از آشيانهها و وحوش و سباع از بيابانها و حشرات از كوهها و صحرا روى به آنجا نهادندى ، و وى ابتدا كردى به ثناى خداى - تعالى - و خلق فرياد كردندى ، آنگاه صفت بهشت و دوزخ كردى ، آنگاه نوحهء گناه خويش بكردى تا خلق بسيار بمردندى از بيم و هراس ، آنگاه سليمان ( ع ) بر سر وى ايستادى گفتى :
يا پدر بس كه خلق بسيار هلاك شدند ! ، و منادى كردندى كه فلان و فلان فرمان يافتند تا كسهاى ايشان بيامدندى و جنازهها بياوردندى و هر كس مردهء خويش برگرفتى ، تا يك روز از چهل هزار خلق كه در مجلس بودندى سى هزار به مرده بودند ، و وى را دو كنيزك بود كه كار ايشان آن بودى كه در وقت خوف وى را فروگرفتندى و نگاه داشتندى تا اعضاى وى از هم بنشود . » و يحيى بن زكريا ( ع ) در بيت المقدس عبادت كردى ، كودك بود ، چون كودكان وى را به بازى خواندندى گفتى مرا براى بازى نيافريدهاند ، چون پانزدهساله شد به صحرا شد و از ميان خلق بيرون شد . يك روز زكريا ( ع ) از پس وى بشد ، وى را ديد در كنار آب ايستاده ، و از تشنگى جان وى بر لبان وى ، و مىگفت : « به عزّت تو كه آب نخورم تا ندانم كه جاى من نزديك تو چيست . » و چندان گريسته بود كه در روى وى گوشت نمانده بود و دندان پيدا آمده ، و پارهء نمد بر روى نهاده بود تا خلق نبينند . و امثال اين در حكايات پيغامبران بسيار است .
حكايات صحابه و سلف
بدان كه صدّيق ، با بزرگى وى ، چون مرغى بديدى گفتى : « كاش