و انس مىگويد كه « رسول ( ص ) از جبرئيل پرسيد كه ، چرا هرگز ميكائيل خندان نبينم ؟ گفت : تا آتش را آفريدهاند او نخنديده است ، » و چون خليل ( ع ) در نماز ايستادى جوش دل وى از يك ميل شنيدندى [ 1 ] .
و مجاهد مىگويد كه « داود ( ع ) چهل روز مىگريست سر بر زمين تا گياه از اشك وى بر رست ندا آمد كه ، يا داود چرا مىگريى ، اگر گرسنه و تشنهاى تا نان و آب فرستم و اگر برهنهاى تا جامه فرستم ؟ يك ناله بر آورد كه از آتش نفس وى چوب بسوخت ، پس خداى - تعالى - توبهء وى بپذيرفت .
گفت : بار خدايا گناه من بر كف دست من نقش كن تا فراموش نكنم ، اجابت كرد . دست به هيچ طعام و شراب نبردى كه نه آن بديدى و بگريستى ، و گاه بودى كه قدح آب به وى دادندى پر نبودى ، از اشك وى پر شدى . » و روايت است كه « داود ( ع ) چندان بگريست كه طاقتش برسيد [ 2 ] ، گفت : بار خدايا بر گريستن من رحمت كنى ؟ وحى آمد كه ، حديث گريستن مىكنى ! مگر گناه فراموش كردى ؟ گفت : بار خدايا چگونه فراموش كنم ، و [ 3 ] پيش از گناه چون زبور خواندمى آب روان در جوى و باد بزان در هوا بايستادى و مرغان هوا بر سر من گرد آمدندى و وحوش صحرا به محراب من آمدندى ، اكنون از آن همه هيچ چيز نيست ، بار خدايا اين چه وحشت است ؟
گفت : يا داود ، آن انس طاعت بود و اين وحشت معصيت است . يا داود ، آدم بندهء من بود ، وى را به دست لطف خويش بيافريدم و روح خود در وى دميدم و فريشتگان به سجود وى فرمودم و خلعت كرامت در وى پوشيدم و تاج وقار بر سر وى نهادم ، و از تنهايى خود گله كرد ، حوّا را از پهلوى وى بيافريدم و هر دو را در بهشت فرود آوردم ، به يك گناه كه بكرد خوار و برهنه از حضرت
هامش
[ 1 ] در « ترجمهء احياء » : و أبو دردا گفت . ( منجيات ، ص 494 ) .
[ 2 ] به رسيدن ، تمام شدن .
[ 3 ] و حال آنكه .