بياوردند . » چون اين بگفت ، عمر يك نعره بزد و از هوش بشد و بيفتاد .
كنيزك فرياد همىكرد كه « به خداى كه تو را ديدم كه به سلامت بگذشتى . » كنيزك بانگ مىكرد ، و وى افتاده دست و پاى مىزد .
و حسن بصرى به سالها نخنديد ، و وى را چنان ديدندى هميشه كه اسيرى را كه آزرده باشند و گردن خواهند زد ، وى را گفتندى : « چرا چنين سوختهاى با اين همه عبادت و جهد ؟ » گفتى : « ايمن نيستم از حق - تعالى - كه از من چيزى ديده باشد كه بدان مرا دشمن گرفته باشد ، گويد : هر چه خواهى بكن كه بر تو رحمت نخواهم كرد . و من بىفايده جان مىكنم . » اين و امثال اين حكايات بسيار است . اكنون نگاه كن كه ايشان چون مىترسيدند و تو ايمنى : يا از آن است كه ايشان را معصيت بسيار بود و تو را نيست ، يا از آنكه ايشان را معرفت بسيار بود و تو را نيست ، و تو به حكم ابلهى و غافلى ايمنى با معصيت بسيار ، و ايشان به حكم بصيرت و معرفت هراسان بودند با طاعت بسيار .
فصل
همانا كه كسى گويد اخبار فضل خوف و رجا بسيار است ، كدام فاضلتر از اين هر دو ، و كدام بايد كه غالب بود . بدان كه خوف و رجا همچون دو داروست ، و دارو را فاضل نگويند ليكن نافع گويند . چه خوف و رجا چنان كه گفتيم از صفات نقص است . و كمال آدمى بدان است كه به محبّت حق - تعالى - مستغرق بود بدانكه ذكر وى همگى وى فروگرفته باشد ، و از سابقت و خاتمت خود نينديشد ، بلكه وقت نگرد ، و وقت هم ننگرد و به خداوند وقت نگرد . چون به خوف و رجا التفات كند اين حجابى باشد ، و ليكن چنين حالت نادر بود . پس هر كه به وقت مرگ نزديك بود ، رجا بايد كه غالب بود ، كه اين محبّت را زيادت كند ، و هر كه از اين جهان بشود بايد كه با محبّت حق - تعالى - بود ، تا لقاى وى سعادت او گردد ، كه لذّت در لقاى محبوب باشد . امّا در ديگر وقتها : اگر مرد از اهل غفلت است بايد كه