تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
سرى سقطى ( ره ) گويد كه هر روز در بينى خويش نگاه كنم . گويم مگر رويم سياه شده است . و عطاى سلمى از خايفان بوده است ، به چهل سال نخنديد و به آسمان بر ننگريست و يك بار به آسمان نگريست بيوفتاد از بيم ، هر شب چند بار دست به خويشتن فرود آوردى تا مسخ شده است يا نه ، و چون بلايى يا محنتى يا قحطيى به خلق رسيدى گفتى : « اين همه از شومى من است و اگر من به مردمى خلق برستندى . » و احمد حنبل گويد ( ره ) : « دعا كردم تا خداى - تعالى - يك باب از خوف بر من گشاده كند ، اجابت افتاد ، بترسيدم كه عقل از من بشود ، گفتم : بار خدايا به قدر طاقت ، پس دلم ساكن شد . » و يكى را ديدند از عبّاد كه مىگريست ، گفتند : « چرا مىگريى ؟ » گفت : « از بيم آن ساعت كه منادى كنند كه خلق را عرض خواهند داد در قيامت . » و يكى از حسن بصرى ( ره ) پرسيد كه « چگونه‌اى ؟ » گفت : « چگونه بود حال كسى كه با قومى در دريا باشند ، كشتى بشكند و هر كسى بر تخته‌اى بماند ؟ » گفتند : « صعب . » گفت : « حال من همچنان است . » و هم وى گفت كه « در خبر است كه يكى را از دوزخ بيرون آرند پس از هزار سال و كاش كه من آن كس بودمى . » و اين از آن گفت كه از بهر سوء خاتمت از دوزخ جاويدان مىترسيد . و كنيزكى بود عمر عبد العزيز را ، يك روز از خواب برخاست ، گفت : « يا امير المؤمنين ، خوابى سخت عجب ديده‌ام . » گفت : « بگوى . » گفت : « دوزخ ديدم كه بتافتندى و صراط بر سر وى گسترانيدندى و خلفا را بياوردند ، اول عبد الملك مروان را ديدم كه بياوردند و گفتند : بر اين صراط برو ، و بس بر نيامد كه به دوزخ افتاد ، و پس پسر وى وليد بن عبد الملك را بياوردند ، در حال بيفتاد ، و پس پسر وى سليمان بن وليد را بياوردند ، و همچنين بيفتاد . » گفت : « همچنين بگو . » گفت : « پس تو را يا امير المؤمنين