طريق دوم آن است كه اگر از معرفت عاجز آيد ، صحبت با اهل خوف كند
تا خوف ايشان به وى سرايت كند ، و از اهل غفلت دور باشد ، و از اين خوف حاصل آيد ، اگر چه بتقليد بود . چون خوف كودك از مار ، كه پدر را ديده باشد كه از آن مىگريزد ، وى نيز بترسد و بگريزد ، اگر چه صفات مار نداند . و اين خوف ضعيفتر بود از خوف عارف ، كه اگر كودك بارى چند معزّم را ببيند كه دست فرا مار مىكند . چنان كه بتقليد بترسد ، هم بتقليد ايمن شود و دست بدان برد ، و آنكه صفت مار داند از اين ايمن نشود . پس بايد كه مقلّد در خوف از صحبت اهل امن و غفلت حذر كند ، خاصّه آن كس كه به صورت اهل علم باشد .
طريق سوم آن است كه چون اين قوم را نيابد كه با ايشان صحبت كند - كه در اين روزگار كمتر ماندهاند - حال و سيرت ايشان بشنود و از كتب بر خواند .
و ما بدين سبب بعضى از احوال انبيا و اوليا در خوف حكايت كنيم ، تا هر كه اندكمايه خرد دارد بداند كه ايشان عاقلترين و عارفترين و متقىترين خلق بودند و چنان ترسيدند ، ديگران اولىتر كه بترسند .
حكايات پيغامبران و فريشتگان
روايت است كه « چون ابليس ملعون شد جبرئيل و ميكائيل دايم مىگريستند ، خداى - تعالى - به ايشان وحى فرستاد كه چرا مىگرييد ؟ - و وى داناتر - گفتند : بار خدايا از مكر تو ايمن نهايم ، گفت : چنين بايد ، ايمن مباشيد ، » و محمد بن المنكدر ( رض ) مىگويد كه « چون دوزخ بيافريد فريشتگان بگريستند ، و چون آدميان را بيافريد خاموش شدند ، كه بدانستند كه براى ايشان آفريد . » و رسول ( ص ) مىگويد كه « هرگز جبرئيل نيامد به من الّا لرزه بر وى افتاده از بيم خداى - تعالى . »