بشناسد ، وى را به هيچ علاج حاجت نبود تا بترسد ، بلكه عين خوف گردد . و هر كه خداى - تعالى - را به كمال و جلال و قدرت و بىنيازى از خلق بشناخت ، و خود را به بيچارگى و درماندگى بشناخت ، خويشتن را به حقيقت در چنگال شير بديد . بلكه هر كه حكم حق - تعالى - بشناخت ، كه هر چه خواهد بود تا به قيامت حكم بكرده است ، بعضى را به سعادت بىوسيلتى و بعضى را به شقاوت بىجنايتى ، بلكه چنان كه خواست و آن هرگز بنگردد ، لا بد بترسد . و براى اين گفت رسول ( ص ) كه « موسى ( ع ) با آدم ( ع ) حجّت آورد ، آدم موسى را نيز آورد . موسى گفت : خداى - تعالى - تو را در بهشت فرود آورد و با تو چنين و چنين نيكويى كرد ، چرا فرمان وى بگذاشتى تا خود را و ما را در بلا افكندى ؟ گفت : آن معصيت بر من نبشته بود در ازل ؟ گفت : نبشته ، گفت : هيچ حكم وى را خلاف توانستمى كرد ؟ گفت : نه ، فحجّ آدم موسى ، موسى در دست آدم منقطع شد و جواب نداشت . » و ابواب معرفت كه از آن خوف خيزد بسيار است ، و هر كه عارفتر ترسانتر . تا [ 1 ] در روايت است كه « جبرئيل ( ع ) و رسول ( ص ) هر دو مىگريستند ، وحى آمد بر ايشان كه ، چرا مىگرييد و [ 2 ] شما را ايمن بكردهام ، گفتند : بار خدايا از مكر تو ايمن نهايم ، گفت : همچنين مىباشيد ، » و آن از كمال معرفت ايشان بود كه گفتند نبايد [ 3 ] كه آنچه با ما گفتهاند كه ايمن باشيد آزمايشى باشد و در زير وى سرّى باشد كه ما از دريافت آن عاجز باشيم . در روز بدر ابتدا لشكر مسلمانان ضعيف شدند و رسول ( ص ) بترسيد و گفت : « بار خدايا ، اگر اين مسلمانان هلاك شوند بر روى زمين كس نماند كه تو را بپرستد . » صدّيق گفت : « سوگند بر خداى - تعالى - چه دهى ؟ كه تو را به نصرت وعده كرده است ، لا بد وعدهء خود راست كند . » مقام صدّيق در اين وقت اعتماد بود بر وعده و كرم ، و مقام رسول ( ص ) خوف بود از مكر ، و اين تمامتر بود كه دانست كه كس اسرار كارهاى الهى و تعبيهء وى در تدبير مملكت و سر رشتهء تقدير وى باز نيابد .
هامش
[ 1 ] تا ، حتى .
[ 2 ] و حال آنكه .
[ 3 ] مبادا .