بشناسند و گويند كه اين همه آزادكردگان حق - تعالى - اند كه هرگز هيچ خير نكردهاند . پس گويد : در بهشت شويد و هر چه بينيد شما راست . گويند : بار خدايا ما را آن دادى كه كسى را از بهشتيان ندادى . گويد : شما را نزديك من از اين بزرگتر است . گويند : بار خدايا از اين بزرگتر چيست ؟ گويد :
رضاى من كه از شما خشنود باشم كه هرگز نيز ناخشنود نشوم . » و اين خبر در صحيح بخارى و صحيح مسلم است .
و عمرو بن حزم گويد كه سه روز رسول ( ص ) غايب مىبود كه جز به نماز فريضه بيرون نيامدى ، چون روز چهارم بود بيرون آمد ، گفت :
« خداى - تعالى - مرا وعده داد كه هفتاد هزار از امّت تو بىحساب بيامرزم و در بهشت كنم و من در اين سه روز زيادت مىخواستم ، خداى - تعالى - بزرگوار و كريم يافتم ، به هر يكى از اين هفتاد هزار ، هفتاد هزار ديگر به من داد . گفتم : بار خدايا امّت من چندين باشند ؟ گفت : اين عدد تمام كنم از جملهء اعراب ، » روايت كردهاند كه كودكى را در بعضى از غزوات [ 1 ] اسير گرفته بودند و در من يزيد [ 2 ] نهاده ، در روزى گرم بهغايت . زنى را از خيمه چشم بر آن كودك افتاد ، بشتاب مىدويد و اهل آن خيمه از پس وى مىدويدند ، تا كودك را بگرفت و به سينهء خويش باز نهاد و خويشتن به ستان باز افكند [ 3 ] تا گرما به كودك نرسد . وى گفت اين پسر من است . مردمان چون آن بديدند بگريستند و دست از همه كارها بداشتند از عظيمى شفقت او . پس رسول ( ص ) آنجا فرا رسيد و قصّه با وى بگفتند او شاد شد از رحيمدلى و گريستن ايشان ، و گفت : « عجب آمد شما را از شفقت و رحمت اين زن بر پسر ؟ » گفتند : « آرى يا رسول اللّه . » گفت : « خداى - تعالى - بر همگنان رحيمتر است كه اين زن بر پسر خويش . » پس مسلمانان از آنجا پراكنده شدند بر شاديى كه مثل آن نبوده بود .
هامش
[ 1 ] در غزوهاى از غزوات .
[ 2 ] من يزيد ، مزايده ، حراج .
[ 3 ] ستان ، بر پشت خوابيده ، نسخه بدل : و خويشتن را سايهبان وى كرد .