تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
سلطان رود و به گورستان شود تا بلاها بيند گوناگون و سلامت خويش شناسد ، باشد كه به شكر مشغول شود . و چون به گورستان شود بداند كه آن همه مردگان در آرزوى يك روز عمرند تا تقصيرها بدان تدارك كنند و نياوند [ 1 ] ، و [ 2 ] روزهاى دراز فرا پيش وى نهاده‌اند و وى قدر آن نمىشناسد . و امّا آنكه در نعمت عام شكر نمىكند ، چون هوا و آفتاب و چشم روشن ، و همه نعمتها مال داند و آنچه به وى مخصوص بود ، بايد كه بداند كه اين جهل است كه نعمت بدانكه عام بود از نعمتى [ 3 ] بنشود . پس اگر انديشه كند نعمت خاص بر وى بسيار است : كه هيچ كس نيست كه نه گمان برد كه چون عقل وى هيچ عقل نيست و چون خلق وى هيچ خلق نيست . و از اين بود كه ديگران را ابله و بدخوى گويد ، كه خويشتن را چنان نمىپندارد ، پس بايد كه به شكر اين مشغول باشد نه به عيب مردمان ، بلكه هيچ كس نيست كه نه وى را فضائح و عيبهاست كه آن وى داند و هيچ كس نداند ، و خداى - تعالى - آن در ستر نگاه داشته است ، بلكه اگر آنچه بر خاطر و انديشه گذر كند ، اگر مردمان بدانند جاى بسيار خجالت و تشوير بود ، و اين در حق هر يكى چيزى خاص بود ، بايد كه شكر آن بكند و همت و انديشه بدان ندارد كه از آن محروم است تا از شكر محروم نماند ، بلكه در آن نگرد كه به وى داده است بىاستحقاق . يكى در پيش بزرگى از درويشى [ 4 ] گله مىكرد ، گفت : خواهى كه چشم ندارى و ده هزار درم دارى ؟ گفت : نه . گفت : عقل ؟ گفت : نه . گفت : گوش و دست و پاى ؟ گفت : نه . گفت : پس وى را [ 5 ] نزديك تو پنجاه هزار درم عروض [ 6 ] است ، چرا گله مىكنى ؟ بلكه بيشتر خلق را اگر گويى كه حال خويش با حال فلان عوض كن نكند و به حال بيشتر خلق رضا ندهد . پس آنچه وى را داده‌اند بيشتر خلق را نداده‌اند ، جاى شكر باشد .
هامش
[ 1 ] نيابند . [ 2 ] و حال آنكه [ 3 ] نعمتى ( « ى » مصدرى ) ، نعمت بودن . [ 4 ] درويشى ( « ى » مصدرى ) ، فقر . [ 5 ] خداى را . [ 6 ] عروض ، متاع و اسباب .
كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 380 | الغزالي