پيغمبران گفت : « بار خدايا نعمت بر كافران مىريزى و بلا بر مؤمنان مىريزى چه سبب است ؟ » گفت : « بندگان را بلا و نعمت همه از من آيد ، مؤمنان خواهم كه به وقت مرگ پاك و بىگناه مرا بينند ، گناهان وى به بلاهاى اين جهان كفّاره كنم ، و كافر را نيكوييها بود ، خواهم كه مكافات آن به نعمت دنيا باز كنم كه تا چون مرا بيند وى را بر من هيچ حق نمانده باشد ، تا عقوبت وى تمام كنم . » و چون اين آيت فرود آمد كه هر كه بدى كند جزا بيند -
مَنْ يَعْمَلْ سُوءً يُجْزَ بِهِ
« 1 » - صدّيق گفت : « يا رسول الله با اين چگونه خلاص يابيم ؟ » گفت : « نه بيمار شوى ؟ نه اندوهگن شوى ؟ جزاى گناه مؤمن اين بود . » و سليمان را ( ص ) فرزندى فرمان يافت ، عظيم رنجور شد . دو فرشته بر صورت دو خصم پيش وى آمدند . يكى گفت : « يا پيغمبر خداى ، تخم در زمين افكندم ، اين مرد در زير پاى تباه بكرد . » آن ديگر گفت : « تخم در شاهراه افكنده بود ، چون از چپ و راست راه نبود در زير پاى آوردم . » سليمان گفت : « ندانستى كه تخم در شاهراه افكنى از روندگان خالى نبود . » گفت :
« يا سليمان ، تو ندانستى كه آدمى بر شاهراه مرگاند كه به مرگ پسر جامهء ماتم در پوشيدى ؟ » پس سليمان توبه و استغفار كرد .
و عمر عبد العزيز پسر خويش را بيمار بديد بر خطر مرگ ، گفت : « اى پسر ، تو از پيش به روى و در ترازوى من باشى ، دوستتر دارم از آنكه من در ترازوى تو باشم . » گفت : « اى پدر ، من آن خواهم كه تو خواهى و دوستتر دارى . » و ابن عباس را ( رض ) خبر دادند كه دختر تو بمرد ، گفت :
انَّا لِلّهِ و انّا الَيهِ راجِعونَ
. عورتى بپوشانيد و مئونتى كفايت كرد و ثوابى نقد كرد . پس برخاست و دو ركعت نماز كرد و گفت كه چنين فرموده است كه
اسْتَعينوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ
[ 1 ] . ما هر دو به جاى آورديم .
هامش
[ 1 ] ( قرآن ، 2 - 153 ) ، يارى جوييد به شكيبايى و نماز .
( 1 ) ( قرآن ، 4 - 123 ) .