مىنهى و مىكشى ، و تعجّب وى همچون تعجّب تو است . بلكه از كمال جود الهيّت لازم است كه هر چه ممكن است كه در وجود آيد بر نيكوترين وجهى در وجود آيد از همه اجناس و انواع ، از حيوانات و از نبات و از معادن و غير آن ، و آنگاه هر چه هر يكى را بايد ، در خورد ضرورت وى و حاجت وى و در زينت و آراستگى وى ، در وجود آيد ، كه آنجا منع و بخل نيست . و هر چه در وجود نيايد از كمال و زينت از آن بود كه محل قابل آن نبود ، كه به ضدّ آن صفت مشغول بود . و باشد كه آن ضد نيز مقصود بود براى كارى ديگر : كه آتش را ممكن نيست كه سردى و لطافت آب قبول كند ، كه گرم سردى نپذيرد ، كه ضدّ وى است ، و گرمى وى نيز مقصود است ، از وى ازالت [ 1 ] كردن نيز نقصانى بود . و به حقيقت آن رطوبت كه از وى مگس آفريد از آن [ 2 ] آفريد كه مگس از آن رطوبت كاملتر است ، و آن رطوبت قابل اين كمال بود ، از وى باز نداشتند كه آن منع بخل باشد ، و از آن كاملتر است ، كه [ 3 ] در وى حيات و قدرت و حس و حركت و اشكال و اعضاى غريب است كه در آن رطوبت نيست ، و از آن آدمى از وى [ 4 ] نيافريد كه پايگاه آفرينش آدمى نداشت و قابل آن نبود ، كه در وى صفاتى بود كه آن ضدّ آن صفات بود كه شرط آفرينش آدمى است . اما هر چه مگس را بدان حاجت بود از وى باز نداشت ، از پروبال و دست و پاى و چشم و دهان و سر و شكم و جايى كه غذا در شود و جايى كه غذا در وى قرار گيرد تا هضم اوفتد و جايى كه باز بيرون آيد ، و هر چه تن وى را ببايست از تنگى و لطيفى و سبكى از وى باز نداشت ، و چون وى را به ديدار حاجت بود و سر وى خرد بود ، كه چشمى كه پلك دارد احتمال نكرد [ 5 ] ، وى را دو نگينه آفريد بىپلك ، چون دو آيينه ، تا صورتها در وى بنمايد و ببيند ، و چون پلك براى آن بود تا گرد كه بر چشم نشيند از وى مىسترد و چون مصقلهء [ 6 ] آينه باشد ، وى را پلك چشم نبود ، بدل
هامش
[ 1 ] ازالت ، زائل كردن ، محو كردن .
[ 2 ] از آن ، بدان سبب .
[ 3 ] كه ، زيرا كه .
[ 4 ] رطوبت .
[ 5 ] احتمال كردن ، تحمّل كردن .
[ 6 ] مصقله ، آلت زدودن .