كند به حضرت وى ، اين كمال شكر بود . و نشان اين آن بود كه هر چه از دنيا كه وى را از خدمت وى و از وى مشغول بكند ، بدان اندوهگين باشد ، و آن را نعمت نشناسد ، بلكه باز ستدن آن نعمت شناسد و بر آن شكر كند . پس هيچ چيز كه يار وى نباشد در راه دين بدان شاد نشود . و براى اين گفت شبلى ( ره ) كه « شكر آن بود كه نعمت را نبينى ، منعم را بينى . » و هر كه را لذّت جز در محسوسات نبود - چون شهوت و چشم و شكم و فرج - از وى اين شكر ممكن نشود . پس كمتر از آن نبود كه در درجهء دوم بود ، كه اوّل درجه از جملهء شكر نيست .
امّا عمل شكر به دل بود و به زبان و به تن :
امّا به دل آن بود كه همه خلق را خير خواهد و در نعمت بر هيچ كس حسد نكند .
امّا به زبان آنكه شكر مىكند و الحمد للّه بسيار بگويد و در همه احوال شادى به منعم اظهار مىكند . رسول ( ص ) يكى را گفت : « چگونهاى ؟ » گفت :
« بخير . » گفت : « چگونهاى ؟ » گفت : « بخير و الحمد للّه . » گفت : « اين مىجستم . » و غرض سلف كه يكديگر را گفتندى « چگونهاى ؟ » اين بودى تا جواب شكر بود ، هم گوينده و هم پرسنده در ثواب شريك بودندى . و هر كه شكايت كند بزهكار شود و اگر چه در بلا بود ، و چه زشتتر بود از آنكه از خداوند هفت آسمان و هفت زمين گله كند فرا مدبرى كه به دست وى هيچ چيز نبود . بلكه بر بلا شكر بايد كرد كه باشد كه آن بلا سبب سعادت وى بود ، اگر نتواند بارى صبر كند .
و امّا عمل به تن آن است كه همه اعضا نعمت است از جهت وى ، در آن به كار دارى كه براى آن آفريده است ، و همه را براى آخرت آفريده است . و
كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 361
مساهمون: الغزالي
ص٣٦١