مثلى است دل آدمى را كه از سنگ سختتر است ، بايد كه مىگريد ، گاه از اندوه و گاه از شادى ، تا نرم شود .
حقيقت شكر
بدان كه گفتهايم كه همه مقامات دين با سه اصل آيد : علم و حال و عمل . علم اصل است ، و از وى حال خيزد ، و از حال عمل خيزد . همچنين علم شكر شناخت نعمت است از خداوند ، و حالت شادى دل است بدان نعمت ، و عمل به كار داشتن آن نعمت است در آنچه مراد خداوند است . و آن عمل هم به دل تعلّق دارد و هم به زبان و هم به تن ، تا جملهء اين معلوم نشود حقيقت شكر معلوم نشود .
امّا علم آن است كه بشناسى كه هر نعمت كه تو راست از حق - سبحانه و تعالى - است و هيچ كس را با وى در آن شركت نيست . و تا هيچ كس را در ميانهء اسباب مىبينى و به وى مىنگرى و از وى چيزى مىبينى ، اين معرفت شكر تمام نبود . كه چون ملكى تو را خلعت دهد و چنان دانى كه آن به عنايت وزير بوده است ، شكر تو ملك را صافى نباشد بلكه بعضى وزير را بود ، و شادى تو همه به ملك نبود بلكه بعضى وزير را بود . امّا اگر چه دانى كه خلعت به توقيع [ 1 ] به تو رسيد و توقيع به قلم و كاغذ بود ، اين نقصانى نيارد ، كه دانى كه قلم و كاغذ مسخّر بود ، و با ايشان چيزى نبود ، بلكه اگر دانى خزانهدار به تو رسانيد هم ، زيان ندارد ، كه دانى كه به دست خزانهدار چيزى نباشد و وى مسخّر باشد ، چون فرمودند خلاف نتواند كرد ، و اگر نفرمايند نتواند داد ، وى نيز همچون قلم است مسخّر . همچنين اگر نعمت روى زمين از باران بينى و باران از ميغ بينى ، و نجات كشتى از باد راست بينى ، شكر آن از تو درست نيايد ، امّا چون بشناسى كه ميغ و باران و باد و آفتاب و ماه و كواكب و هر چه هست همه در قبضهء قدرت خداوند همچنان مسخّرند كه
هامش
[ 1 ] توقيع ، توشيح ، امضا ، تأييد كتبى شاه .