هلاك باشد ، معلوم است كه چه آتش اندوه و بيم در ميان جان پدر افتد . و معلوم است كه نفس وى بر وى عزيزتر است از آن فرزند ، و خداى و رسول خداى راستگوتر از طبيب ترسا ، و بيم هلاك آخرت عظيمتر از بيم مرگ فرزند ، و دلالت معصيت بر سخط خداى - تعالى - ظاهرتر از دلالت بيمارى بر مرگ . پس كسى را اگر از اين ، خوف و حسرت نخيزد آن بود كه ايمان به آفت معصيت هنوز پديد نيامده است . و هر چند آن آتش سوزانتر بود ، اثر وى در تكفير گناهان عظيمتر بود . چه آن زنگار و ظلمت كه بر دل نشسته بود از معصيت ، جز آتش حسرت و پشيمانى آن را بنگدازد . و اندر اين سوز ، دل صافى و رقيق شدن گيرد .
در خبر است كه « با تايبان نشين كه دل ايشان رقيقتر باشد . » و هر چند دل صافيتر مىشود ، از معصيت نفورتر مىشود و حلاوت معصيت اندر دل به تلخى بدل مىشود . يكى از انبيا شفاعت كرد در قبول توبهء يكى از بنى اسرائيل ، وحى آمد كه « به عزّت من كه اگر همه اهل آسمانها در حق وى شفاعت كنند قبول نكنم تا حلاوت آن گناه در دل وى مىماند . » و بدان كه معصيت اگر چه به طبع مشتهى [ 1 ] بود و ليكن در حقّ تايب همچون انگبين باشد كه پرزهر بود . كسى كه از آن يك بار بچشيد و رنج بسيار بديد ، چون ديگر بار از آن انديشه كند ، [ 2 ] مويهاى وى به تيغ خيزد [ 3 ] از كراهيت آن ، و شهوت و حلاوت آن به خوف زيان آن پوشيده شود . و بايد كه اين تلخى در همه معاصى بيابد ، كه آن معصيت كه وى كرد ، زهر از آن بود كه در وى سخط خداى - تعالى - بود ، و همه معاصى همچنين است .
امّا ارادتى در وى كه از اين پشيمانى خيزد به سه چيز تعلّق دارد :
حال و ماضى و مستقبل .
امّا حال آنكه به ترك همه معصيتها بگويد و هر چه بر وى فرض است بدان مشغول شود .
هامش
[ 1 ] مشتهى ، مطلوب .
[ 2 ] از آن ياد كند .
[ 3 ] از ترس موى بر اندامش راست شود .