اندر خيال آيد . و وى بدين خيال غرّه شود . چه گويد : هر چه در هفت آسمان و هفت زمين است چندين بار بر من عرضه كردند . و پندارند كه نهايت كار اوليا خود اين است ، و [ 1 ] وى خود هنوز سر يك موى از عجايب صنع حق - تعالى - اندر آفرينش بندانسته باشد . و پندارد كه هر چه اندر وجود است همه آن بود كه به وى نمودند [ 2 ] و چون اين [ 3 ] پديد آيد ، پندارد كه خود تمام شد [ 4 ] ، به شادى اين مشغول شود ، و اندر طلب فراتر [ 5 ] نشود . و باشد كه آن نفس كه مقهور شده باشد اندك اندك باز پديد آمدن گيرد و وى خود پندارد كه چون چنان چيزها به وى نمودند وى خود از نفس خويش ايمن شد و به كمال رسيد . و اين غرورى عظيم باشد ، بلكه بر اين همه اعتمادى نبود و اعتماد بر آن بود كه نهاد وى بگردد [ 6 ] و مطيع شرع شود ، كه صفت وى را اندر وى تصرّف نماند .
و شيخ أبو القاسم گرگانى گفته است كه بر آب رفتن و بر هوا شدن و از غيب خبر دادن ، اين هيچ كرامت نبود ، كرامات آن باشد كه كسى همه امر گردد ، يعنى همگى وى طوع و فرمان شود كه بر وى حرام نرود ، و اين اعتماد را شايد ، امّا آن ديگر همه ممكن بود كه از شيطان باشد ، كه شيطان را نيز از غيب خبر است . و كسانى كه ايشان را كاهن گويند از بسيار كارها خبر دهند و چيزهاى عجايب بر ايشان برود . و اعتماد بر اين است كه وى و بايست [ 7 ] وى از ميان برخيزد ، و شرع به جاى آن نشيند . اگر بر شير نتوانى نشست ، باك مدار ، آن سگ غضب كه اندر سينهء تو است وى را چون اندر زير پاى آوردى و مقهور بكردى ، بر شير نشستى . و اگر از غيب خبر نتوانى داد ، باك مدار ، چون عيب و غرور خود كه از نفس است بدانستى و از آفت و تلبيس وى آگاه شدى ، عيب [ 8 ] تو غيب تو است ، از غيب خبر يافتى . و اگر بر آب نتوانى رفت و اندر هوا نتوانى پريد ، باك مدار ، كه چون بيرون از حس و خيال تو را مقامگاهى پديد آيد ، و بر آن برفتى ، بر آب برفتى و در هوا پريدى . و
هامش
[ 1 ] واو حاليه ( و حال آنكه ) .
[ 2 ] عرضه كردند .
[ 3 ] اين حالت .
[ 4 ] به كمال رسيد .
[ 5 ] فراتر ، جلوتر ، پيشتر .
[ 6 ] ماهيت وى تغيير كند .
[ 7 ] بايست ، آنچه مورد نياز است .
[ 8 ] شناخت عيب تو .