بدانجا رسيد به سر كوى تصوّف رسيد ، و وراى اين ، مقامات [ 1 ] و احوال [ 2 ] باشد وى را با حق - تعالى - كه از آن عبارت دشوار توان كرد ، تا [ 3 ] گروهى عبارت آن از راه تصوّف به يگانگى و اتّحاد [ 4 ] كنند و گروهى به حلول [ 5 ] كنند . و هر كه را قدم اندر علم راسخ نباشد و اين حال وى را پيدا آيد ، تمامى آن معنى عبارت نتواند كرد ، و هر چه گويد صريح كفر نمايد . و آن در نفس خويش [ 6 ] حق [ 7 ] بود ، و ليكن وى را قدرت عبارت نبود از آن . اين است نمودگارى از راه [ 8 ] تصوّف .
و اكنون نگاه كن تا غرور و پندار ديگران بينى ، تا گروهى از ايشان بيش از مرقّع و سجّاده و سخن طامات ندانند [ 9 ] ، كه آن گرفته باشند ، و جامه و صورت و ظاهر سيرت ايشان بگرفته باشند . و همچون ايشان بر سر سجّاده همىنشينند و سر همىفروبرند و بود كه وسوسه و خيالى اندر پيش ايشان همىآيد سر همىجنبانند و همىپندارند كه كار ايشان خود آن است ، و مثل اين قوم چون پيرزنى عاجز بود كه كلاه بر سر نهد و قبا در بندد و سلاح اندر پوشد و بياموخته باشد كه مبارزان اندر مصاف لنجه [ 10 ] چون كنند و شعر و رجز چون گويند و همه حركات ايشان بدانسته باشد ، و چون پيش سلطان شود [ 11 ] تا نام وى اندر جريده بنويسند ، سلطان چنان بود كه به صورت و جامه ننگرد ، برهان
هامش
[ 1 ] مقامات ( ج مقام ) ، اقامت ، محل اقامت ، در اصطلاح صوفيان اقامت يا موضع اقامت طالب است پس از حصول آداب و مبادى خاص و تحمّل رياضتهاى لازم .
[ 2 ] احوال ( ج حال ) ، در اصطلاح صوفيان ، هر چه به موهبت از جانب حق بر دل سالك وارد مىشود بىاختيار او ، و به ظهور صفات نفس زائل مىگردد .
[ 3 ] تا ، به طورى كه .
[ 4 ] اتحاد ، يكى شدن و در اصطلاح صوفيه ، شهود وجود واحد مطلق است از اين حيث كه همه چيز موجود است به ذات حق و به خود معدوم است .
[ 5 ] حلول ، به اين معنى كه چيزى در چيز ديگر چنان اختصاص يابد كه اشاره به هر يك از آن دو عين اشاره به ديگرى باشد . در اصطلاح طايفهاى از صوفيان ( حلوليه ) ، حلول خداست در عارفان كه آن را به اين معنى مردود دانستهاند .
[ 6 ] در نفس خويش ، بشخصه .
[ 7 ] حق ، درست .
[ 8 ] راه ، طريقه ، مسلك .
[ 9 ] دانستن ، شناختن .
[ 10 ] لنجه ، رفتار از روى ناز و كبر .
[ 11 ] رود .