تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
بر تو تا سلسلهء قهر اندر گردن تو افكند و فرا كار داشت ؟ كه [ 1 ] هر كه را داعيه بر وى مسلّط بكردند وى را موكّلى فرستادند كه بر خلاف آن نتواند كرد ، و داعيه نه از وى است و وى را به قهر فرا كار دارد . پس همه نعمت خداوند است و عجب تو به خويشتن از جهل است كه به تو هيچ چيز نيست . بايد كه تعجّب تو از فضل خداى - تعالى - بود كه بسيار خلق را غافل كرد ، و داعيهء ايشان به كارهاى بد صرف كرد ، و تو را از عنايت خويشتن استخلاصى فرستاد ، و داعيه را بر تو مسلّط كرد و تو را به سلسلهء قهر به حضرت خويش همىبرد . و اگر پادشاهى اندر غلامان خود نظر كند ، و از ميان همه يكى را خلعت دهد بىسببى و خدمتى كه از پيش كرده بود ، بايد كه تعجّب وى از فضل ملك بود كه بىاستحقاق وى را تخصيص كرد نه به خود ، پس اگر گويد : ملك حكيم است و تا اندر من صفت استحقاق نديد ، آن خلعت خاص به من نفرستاد ، گوييم : آن صفت استحقاق از كجا آوردى ؟ اگر هم عطاى ملك است پس تو را جاى عجب نيست . و همچنان باشد كه ملك تو را اسبى دهد عجب نياورى ، آنگه غلام دهد عجب آورى و گويى مرا غلام از آن [ 2 ] داد كه اسب داشتم و ديگران نداشتند . چون اسب نيز وى داده باشد چه جاى عجب بود ؟ بلكه همچنان بود كه هر دو به يك بار به تو دهد . همچنين اگر گويى مرا توفيق عبادت بدان داد كه وى را دوست داشتم ، گويند : اين دوستى اندر دل تو كه افكند ؟ اگر گويى دوست از آن داشتم كه بشناختم وى را و جمال وى بيافتم ، گويند : اين معرفت و اين ديدار كه داد ؟ پس چون همه از وى است بايد كه عجب به جود و فضل وى بود [ 3 ] كه [ 4 ] تو را بيافريد ، و اين صفات به تو داد و قدرت و ارادت و داعيه بيافريد ، امّا تو اندر ميان ، خود هيچ كس نه‌اى ، و به تو هيچ چيز نيست ، جز آنكه راهگذرى قدرت حق - تعالى - را و بس .
هامش
[ 1 ] زيرا كه . [ 2 ] از آن جهت . [ 3 ] در « ترجمهء احياء » : پس اعجاب به جود او باشد . ( ربع مهلكات ، 1030 ) [ 4 ] زيرا كه .