عبادات و غير آن ، و از زوال آن نعمت هراسان بود و همىترسد كه از وى باز ستانند ، اين معجب نباشد ، امّا اگر ترسان نباشد و بر آن شاد بود ، از آن وجه كه نعمت و عطيّت حق - تعالى - است نه از آن وجه كه صفت وى است ، هم معجب نباشد ، و اگر شاد بدان بود كه صفت وى است و از آن غافل ماند كه اين نعمت حق - تعالى - است ، و از هراس آن خالى بود ، اين شادى بر اين صفت عجب باشد ، اگر باز آن [ 1 ] هم خود را حقّى داند بر خداى - تعالى - و اين عبادت خويش خدمتى پسنديده داند ، اين را ادلال [ 2 ] گويند كه خود را دالّتى [ 3 ] همىداند . و چون كسى را چيزى دهد ، و آن را تعظيمى بود در دل معجب بود ، و اگر با اين همه از وى خدمت و مكافات پيوسد [ 4 ] ، اين دالّه بود .
و رسول ( ص ) گفت : « نماز كسى كه بدان دالّه بود از سر وى بر نگذرد . » و گفت ( ص ) : « اگر همىخندى و به تقصير خويش مقر ، بهتر از آنكه همىگريى و آن ، كارى دانى . »
پيدا كردن علاج عجب
بدان كه عجب بيماريى است كه علّت آن جهل محض است ، پس علاج آن معرفت محض باشد . پس كسى را كه شب و روز در عبادت است و علم ، گوييم كه عجب تو از آن است كه اين بر تو مىرود ، و تو راهگذر آنى ، يا از آنكه از تو در وجود مىآيد و به قوّت تو حاصل مىشود . اگر از آن است كه در تو مىرود و تو راهگذر آنى ، راهگذر را عجب نرسد كه وى مسخّرى باشد و كارى به وى نبود ، وى اندر ميانه كه باشد ؟ و اگر گويى : من همىكنم و به قوّت و قدرت من است ، هيچ دانى تا اين قدرت و قوّت و ارادت و اعضا كه اين عمل بدان بود از كجا آوردى ؟ اگر گويى : به خواست من بود اين عمل ، گوييم اين خواست را و اين داعيه را كه آفريد و كه مسلّط بكرد
هامش
[ 1 ] با آن .
[ 2 ] ادلال ، به كار خود فخر كردن و نازيدن .
[ 3 ] دالّتى ( « ى » وحدت ) ، وسيلهاى ، وسيلهء ناز .
[ 4 ] پيوسيدن ، توقّع داشتن ، انتظار داشتن .