و ديگر آنكه از تكبّر به زيارت كس نرود . سفيان ثورى ( رض ) به مكّه رسيد ، إبراهيم ادهم ( ره ) وى را بخواند كه « بيا ما را حديث روايت كن ! » سفيان بيامد ، إبراهيم گفت : « خواستم كه باز نمايم تواضع وى را . » و ديگر آنكه نخواهد كه درويشى [ 1 ] به وى نزديك بنشيند . و رسول ( ص ) دست به درويش دادى و تا وى دست بنداشتى [ 2 ] وى همچنان همىبودى . و هر كه بيمار و افگار بودى كه ديگران از وى حذر كردندى ، با وى نان خوردى .
و ديگر آنكه اندر خانهء خويش كار فرا نكند . و رسول ( ص ) در خانه همه كار بكردى . و عمر بن عبد العزيز ميهمان داشت ، چراغ بمرد [ 3 ] ، ميهمان گفت : « روغن بياورم ؟ » گفت : « نه ، كه خدمت فرمودن ميهمان را از مروّت نبود . » گفت : « غلام را از خواب بيدار كنم ؟ » گفت : « نه ، كه پيشين [ 4 ] خواب است كه خفته است . » پس خود برخاست و دبّه بياورد و روغن اندر كرد . مهمان گفت : « يا امير المؤمنين خود برخاستى و بكردى ؟ » گفت :
« آرى ، بشدم [ 5 ] عمر بودم ، باز آمدم عمرم . » ديگر آنكه حوايج برنگيرد و به خانه برد . و رسول ( ص ) چيزى برگرفته بود تا به خانه برد ، يكى خواست كه از وى فراستاند ، تا وى نبايد برد ، بنگذاشت ، و گفت خداوند كالا بدين [ 6 ] اولىتر . و بو هريره ( رض ) هيزم بر پشت نهاده بود ، همىشد اندر بازار و همىگفت : « امير را راه دهيد ! » اندر آن وقت كه امير بود . عمر ( رض ) اندر بازار همىشد ، گوشت اندر دست چپ گرفته و درّه [ 7 ] اندر دست راست .
هامش
[ 1 ] درويش ، تهيدست .
[ 2 ] دست داشتن ، رها كردن .
[ 3 ] خاموش شد .
[ 4 ] پيشين ، نخستين .
[ 5 ] شدن ، رفتن .
[ 6 ] به اين كار .
[ 7 ] درّه ، تازيانه .