اما علمى
آن است كه حق - تعالى - را بشناسد تا بداند كه كبريا و عظمت جز وى را نرسد و نسزد ، و خود را بشناسد تا بداند كه از وى حقيرتر و خوارتر و ذليلتر و ناكستر هيچ كس نيست و هيچ چيز نيست . و اين مسهلى بود كه بيخ و مادّت علّت از باطن بكند . اگر كسى خواهد تمامى اين بداند يك آيت از قرآن كفايت بود ، اين كه گفت
قُتِلَ الانْسانُ ما أَكْفَرَهُ مِن اىِّ شَيءٍ خَلَقَهُ ، مِن نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ، ثُمَّ السَّبيلَ يَسَّرَهُ ثُمَّ اماتَهُ فَاقْبَرَهُ ، ثُمَّ اذا شاء انْشَرَهُ
[ 1 ] . حق - تعالى - وى را قدر كفايت خويش تعريف كرد ، و اوّل و آخر و ميانهء كار وى بگفت .
امّا اوّل آنكه گفت : مِنْ اىِّ شيءٍ خَلَقَهُ ، بايد كه بداند كه هيچ چيز ناچيزتر از آب پشت نيست و نباشد . و وى نيست بود كه وى را نه نام بود و نه نشان بود ، اندر كتم عدم بود ، اندر ازل آزال [ 2 ] تا به وقت آفرينش ، چنان كه گفت
هَلْ اتى عَلَى الانسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مذكوراً
« 1 » . پس حق - تعالى - خاك را بيافريد كه از وى خوارتر نيست ، و نطفه و علقه را كه پارهاى آب و خون است و از وى پليدتر چيزى نيست ، و وى را از نيستى هست كرد . و اصل وى خاك خوار و آب گنده و خون پليد ساخت . و پارهاى گوشت بود كه نه سمع بود و نه بصر و نه نطق و نه قوّت و نه حركت ، بلكه جمادى بود از خود بىخبر تا به چيزى ديگر چه رسد . پس وى را سمع و بصر و ذوق و نطق و قدرت و دست و پاى و چشم و جمله اعضاها بيافريد ، چنان كه مىبيند كه از اين هيچ چيز نه اندر خاك بود و نه اندر نطفه و نه اندر خون . و اندر وى چندين عجايب و بدايع بيافريد تا جمال و جلال و عظمت آفريدگار بدان [ 3 ] بشناسد . نه تا بدان تكبر كند ، كه نه از جهد خود آورده است تا بدان تكبّر كند ، چنان كه گفت :
هامش
[ 1 ] ( قرآن ، 80 - 17 - 22 ) ، كشته باد مردم چون كافر است ، از چه چيز آفريدگار او را آفريد ؟ از آب پشت ( آبى گنده ) آفريد او را اندازه كرد ، پس راه آسان كرد او را ، پس بميرانيد او را و به گور كرد او را ، پس آنگه كه خواهد برانگيزاند او را .
[ 2 ] ازل آزال ، امتداد ظهور معنى است با صور اسماء و صفات به اعتبار اضافات .
[ 3 ] به وسيلهء آن
( 1 ) ( قرآن ، 76 - 1 )