تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
باشند ، پندارند كه مردمان همه مولا و غلام ايشان‌اند - و اگر چه پارسا و عاقل باشند . اين كبر اندر باطن ايشان باشد اگر چه اظهار نكنند . پس چون خشمى پديد آيد به صحرا افتد [ 1 ] و بر زبان و معاملت پيدا آيد ، و گويند : ترا چه قدر و محلّ آن باشد كه با من سخن گويى ، مگر خود را نمىشناسى ؟ و امثال اين . ابو ذر ( رض ) گفت : « يكى با من جنگ كرد ، گفتم يا ابن السّوداء ، » اى سياه بچه ، رسول ( ص ) گفت ، به سر مشو [ 2 ] كه هيچ سپيد بچه را بر سياه بچه فضل نيست مگر آنكه به تقوى فرا پيش باشد ، بوذر ( رض ) گفت : « بخفتم و آن مرد را گفتم : كف پاى بر روى من نه ، » نگاه كن كه چون وى را معلوم شد كه اين كبر است چه تواضع كرد تا آن كبر بشكند ! دو مرد به نزديك رسول ( ص ) تفاخر كردند ، يكى گفت : « من پسر فلان فلانم تو كيستى ؟ » رسول ( ص ) گفت : « دو كس اندر پيش موسى ( ع ) فخر كردند ، يكى گفت ، من پسر فلان فلانم ، و تا نه پدر بر شمرد از مهتران ، به موسى ( ع ) وحى آمد كه ، وى را بگوى كه آن هر نه اندر دوزخ‌اند و تو دهم ايشانى ، » و رسول ( ص ) گفت : « كسانى كه ايشان اندر دوزخ انگشت [ 3 ] شده‌اند فخر كردن بديشان دست بداريد ، اگر نه خوارتر باشيد از آن گوژده [ 4 ] كه نجاست آدمى به بينى همىبويد و همىچشد . »

سبب چهارم كبر بود به جمال .

و اين ميان زنان بيش رود ، چنان كه عايشه ( رض ) زنى را گفت كه « كوتاه است » ، رسول ( ص ) گفت : « غيبت كردى و اين از كبر بود به بالاى [ 5 ] خويش ، كه [ 6 ] اگر كوتاه بودى اين نگفتى . »

سبب پنجم كبر به توانگرى باشد .

كه گويد : « مال و نعمت من چنين است و تو
هامش
[ 1 ] به صحرا افتادن ، آشكار شدن . [ 2 ] در « ترجمهء احياء » : اى ابا ذر ، خوب پر كن پيمانه ، خوب پر كن پيمانه ، كه به تحقيق فضلى مر پسر سفيد را بر پسر سياه نيست . ( ربع مهلكات ، ص 973 ) . [ 3 ] انگشت ، زغال . [ 4 ] گوژده گونژده ، جعل . [ 5 ] بالا ، قد ، قامت . [ 6 ] كه ، زيرا كه .