و ليكن اندكى اندر اين روزگار بسيار است ، چه اندر دين ياور نمانده است ، و حقايق دين مندرس شده است ، هر كه راه رود بيشتر آن بود كه تنها بود ، و يار ندارد ، و رنج وى مضاعف بود ، پس بايد كه با وى كفايت كند بدين ، ان شاء اللّه تعالى .
سبب دوم در كبر ، زهد و عبادت است ،
كه عابد و زاهد و صوفى و پارسا از تكبّر خالى نباشند تا [ 1 ] ديگران را به خدمت [ 2 ] و زيارت خويش اولىتر بينند و گويى منّتى بر مردمان مىنهند از عبادات . و باشد كه پندارند كه ديگران هلاك شدند و ايمن و زنده وى است . و باشد كه اگر كسى نيز وى را برنجاند و وى را آفتى رسد [ 3 ] ، بر كرامات خويش نهد و پندارد كه اين براى وى است .
و رسول ( ص ) مىگويد كه « هر كه گويد كه مردمان هلاك شدند ، هلاك شده وى باشد ، يعنى به چشم حقارت به مردمان مىنگرد . » و گفت ( ص ) : تمام گناهى باشد كه كسى برادر مسلمان را حقير بيند . و تفاوت ميان وى و ميان كسى كه به وى تبرّك كند و وى را بهتر از خويشتن داند و براى خداى - تعالى - وى را دوست دارد ، بسيار بود . و بيم بود كه حق - تعالى - درجهء وى با [ 4 ] ايشان دهد و وى را از بركت عبادت خويش محروم كند ، چنان كه اندر بنى اسرائيل مردى بود كه از وى عابدتر نبود ، و ديگرى بود كه از وى فاسقتر نبود . اين عابد نشسته بود و پارهاى ميغ بر سر وى ايستاده ، فاسق گفت : « بروم و بر وى بنشينم تا باشد كه حق - تعالى - به بركات وى بر من رحمت كند . » چون به نزديك وى بنشست ، عابد گفت با خويشتن : « اين را چه محلّ [ 5 ] آن باشد كه به نزديك من بنشيند و [ 6 ] از وى نابكارتر كس نيست و از من عابدتر كس نيست . » گفت : « برخيز و از نزديك من برو يا فاسق ! » برخاست و برفت و ميغ با وى به هم برفت . وحى آمد به پيغمبر روزگار كه « بگوى تا هر دو كار از سر گيرند ، كه آنچه فاسق كرده بود بدان ايمان نيكو
هامش
[ 1 ] تا ، به طورى كه .
[ 2 ] خدمت ، سلام ، تعظيم .
[ 3 ] آفتى كه از رنجاندن وى را برسد .
[ 4 ] با ، به .
[ 5 ] محل ، قدر ، منزلت ، شايستگى .
[ 6 ] و حال آنكه .