پيدا كردن علاج بيمارى دل به ريا
بدان كه اين بيمارى عظيم است و خطر اين بزرگ است و علاج اين واجب است ، و جز به جدّى تمام علاج نپذيرد ، كه اين علّتى [ 1 ] است با مزاج دل آدمى آميخته و اندر وى راسخ شده و علاج دشخوار پذيرد . و سبب صعوبت اين بيمارى آن است كه آدمى از كودكى در مردمان همىبيند كه روى و ريا با يكديگر نگاه دارند ، و خويشتن اندر چشم يكديگر مىآرايند ، و همه شغل ايشان يا بيشتر آن باشد . و اين طبع اندر دل كودك رستن گيرد و هر روز زيادت همىشود ، تا آنگاه كه عاقل تمام شود و بداند كه آن ، زيانكار است .
و اين عادت غالب [ 2 ] شده باشد و معالجت آن دشوار شده و روزگار بسيار خواهد و هيچ كس از اين بيمارى خالى نباشد . و اين مجاهده فرض عين همه خلق است و اندر اين معالجت دو مقام است :
يكى طلب مسهل كه مادّت [ 3 ] اين از باطن قلع كند [ 4 ] ،
و اين مسهل مركّب است از علم و عمل .
اما علمى
آن است كه ضرورى [ 5 ] بشناسد كه [ 6 ] آدمى آنچه كند از آن [ 7 ] كند كه وى را لذّتى باشد اندر وقت . چون بشناسد [ 8 ] كه ضرر آن اندر عاقبت به درجهاى است كه طاقت آن ندارد ، دست به داشتن [ 9 ] بر وى سهل شود ، چنان كه بداند كه اندر انگبين زهر است قاتل [ 10 ] ، اگر چه بر وى حريص بود ، از وى حذر كند .
و اصل ريا اگر چه جمله با دوستى جاه و منزلت آيد ، و ليكن سه بيخ
هامش
[ 1 ] علت ، بيمارى .
[ 2 ] غالب ، چيره .
[ 3 ] مادت ( ماده ) ، اصل ، ريشه .
[ 4 ] قلع كردن ، از ريشه كندن .
[ 5 ] ضرورى ( « ى » نسبت ) ، واجب ، لازم .
[ 6 ] زيرا كه .
[ 7 ] از آن جهت .
[ 8 ] بشناسد ، بداند .
[ 9 ] دست به داشتن ، ترك كردن .
[ 10 ] قاتل ، كشنده .