عمر ( رض ) يكى را به درّه [ 1 ] بزد ، گفت [ 2 ] : « بيا قصاص كن از من و مرا بزن . » گفت : « به تو و به خداى بخشيدم . » گفت : « به كار نيايد [ 3 ] ، يا به من بخش تا حق آن بشناسم ، يا به خداى بخش و بس بىشركت . » گفت :
« به خداى بخشيدم بىشركت . » فضيل عياض گويد : « وقتى [ 4 ] بدانچه همىكردند ريا مىكردند ، و اكنون بدانچه نمىكنند ريا همىكنند . » قتاده ( رض ) گويد كه چون بنده ريا كند ، خداى - عزّ و جلّ - گويد به فريشتگان : « بنگريد كه بنده چون استهزا مىكند به من ! »
پيدا كردن كارها كه بدان ريا كنند
بدان كه حقيقت ريا آن بود كه خويشتن را به پارسايى فرا مردمان نمايد ، تا خويشتن به نزديك ايشان آراسته بكند و اندر دل مردمان قبول گيرد ، تا [ 5 ] وى را حرمت دارند و قبول نهند و تعظيم كنند و به چشم نيكو به وى نگرند . و اين بدان بود كه چيزى كه دليل پارسايى و بزرگى بود اندر دين بر ايشان عرضه همىكند و همى فرانمايد . و اين پنج جنس است :
جنس اول صورت [ 6 ] تن است :
چنان كه روى زرد كند تا پندارند كه به شب نخسبد ، و خويشتن نزار كند تا پندارند كه رياضتى [ 7 ] عظيم همىكند ، و روى گرفته دارد تا پندارند كه از اندوه دين چنان شده است ، و موى به شانه نكند تا پندارند كه خود فراغت آن نمىدارد و از خود ياد نمىآورد ، و سخن آهسته گويد و آواز بر ندارد تا پندارند كه آن وقار دين است اندر دل وى ، و لب هواسيده [ 8 ] دارد تا پندارند كه روزه دارد . و چون اين سبب پندار مردمان باشد ، نفس را اندر اظهار اين شرب [ 9 ] و لذّت باشد .
هامش
[ 1 ] درّه ، تازيانه .
[ 2 ] عمر .
[ 3 ] فايده ندارد .
[ 4 ] وقتى ، زمانى .
[ 5 ] تا ، در نتيجه .
[ 6 ] صورت ، ظاهر .
[ 7 ] رياضت ، تحمّل رنج براى تهذيب نفس و تربيت خود يا ديگرى .
[ 8 ] لب خشك شده و كمرنگ ( از تشنگى ) .
[ 9 ] لذّت و حلاوت طاعت .