علاج ديگر آن بود كه راه ملامت سپرد و چيزى كند كه از چشم مردمان بيفتد ، نه آنكه حرام خورد - چنان كه گروهى از احمقان فساد همىكنند و خويشتن را ملامتى [ 1 ] نام همىكنند - بل چنان كه مثلا ، در روزگار گذشته زاهدى بود ، امير شهر به سلام وى شد ، تا به وى تبرّك كند . چون امير از دور پديد آمد ، زاهد نان و تره خواست ، و به شتاب خوردن گرفت و لقمه بزرگ همىكرد . چون امير وى را بديد بدان شره ، اعتقاد اندر وى تباه كرد و بازگشت .
ديگرى را اندر شهرى قبول پديد آمد و خلق روى به وى نهادند ، يك روز از گرماوه بر آمد و دستى جامهء نيكو از آن كسى كه در گرماوه بود اندر پوشيد و بيرون آمد ، و بر راهگذر مردمان بايستاد ، تا [ 2 ] وى را بگرفتند و به سيلى بزدند و جامه از وى باز استدند ، و گفتند اين طرارى [ 3 ] است . و ديگرى شرابى [ 4 ] مباح به رنگ خمر اندر قدح كرد و مىخورد تا پندارند كه خمر است .
علاج شكستن شره جاه اين است و امثال اين .
پيدا كردن علاج دوستى ثنا و ستايش خلق و كراهيت نكوهش خلق
بدان كه كس باشد كه بر ثناى خلق حريص بود و هميشه نام نيكو طلب كند ، اگر چه اندر كارى بود كه بر خلاف شرع بود ، و نكوهش خلق را كاره بود ، اگر چه به كارى بود كه آن حق باشد . و اين نيز بيمارى دل است و علاج وى معلوم نشود ، تا سبب لذّت و الم دل اندر مدح و مذمّت معلوم نگردد .
هامش
[ 1 ] ملامتى ، كسى كه براى پنهان داشتن حال خود از خلق ، در پوشاندن طاعات و عبادات خويش از انظار مردم ، مبالغه واجب شمرد و در ظاهر طورى رفتار كند كه خلق او را ملامت كنند تا به حق بيشتر تقرّب يابد .
[ 2 ] تا ، به طورى كه ، به وجهى كه .
[ 3 ] طرارى ، دزدى .
[ 4 ] شراب ، آشاميدنى .