پوشيده دارد ، تا وى را نزديك سلطان جاهى باشد ، نه براى آنكه تا پندارند كه پارساست . اين نيز رخصت است .
پيدا كردن علاج دوستى جاه
بدان كه دوستى جاه ، چون بر دل غالب شد ، بيمارى دل باشد و به علاج حاجت افتد ، چه آن لا بد [ 1 ] به نفاق و ريا و دروغ و تلبيس و عداوت و حسد و منافست [ 2 ] و معصيتهاى بسيار كشد ، همچون دوستى مال ، بلكه اين بتر ، كه اين بر طبع آدمى غالبتر [ 3 ] است .
و كسى كه مال و جاه آن قدر طلب كند كه سلامت دين وى اندر آن باشد و بيش از آن نخواهد ، وى بيمار نبود ، كه به حقيقت مال و جاه را دوست نداشته بود ، بلكه فراغت كار دين دوست داشته باشد .
ليكن كسى كه جاه به طبع دوست دارد و همه انديشهء وى به خلق مستغرق بود تا به وى چون [ 4 ] همىنگرند ، و چه گويند از وى ، و چه اعتقاد دارند اندر وى ، در هر چه بود دل باز آن [ 5 ] دارد تا مردمان چه مىگويند ، وى را علاج اين بيمارى فريضه است . علاج وى مركّب است از علم و عمل .
اما علمى
آن است كه اندر آفت جاه تأمّل كند اندر دين و دنيا ، امّا اندر دنيا آنكه هميشه طالب جاه اندر رنج و مذلّت به مراعات دل خلق باشد : اگر جاه حاصل نشود خود ذليل بماند ، و اگر حاصل بشود مقصود و محسود باشد ، هميشه اندر رنج عداوت و دفع قصد دشمنان باشد و از مكر و غدر ايشان ايمن نبود ، و هر كه از قصد خالى نباشد ، اگر اندر خصومتى مغلوب بود خود اندر مذلّت باشد ، اگر غالب آيد آن را هيچ بقا نباشد ، كه جاه همه به دل خلق تعلّق دارد ، و دل مردمان زود بگردد [ 6 ] - همچون موج دريا بود ، ضعيف عزّى باشد كه بناى آن بر دل مدبرى چند بود ، كه به خاطرى [ 7 ] كه بديشان در آيد آن عزّ بگردد ،
هامش
[ 1 ] لا بد ، ناگزير .
[ 2 ] منافست ، رقابت .
[ 3 ] غالب ، چيره .
[ 4 ] چون ، چگونه ، چسان .
[ 5 ] با آن .
[ 6 ] تغيير كند .
[ 7 ] خاطر ، انديشه .