به حقيقت [ 1 ] وى است و بس ، و اندر وجود جز وى با وى هيچ چيز ديگر نيست .
و هر چه هست نور قدرت وى است ، پس تبع وى باشد نه با وى ، چنان كه نور آفتاب تبع آفتاب است ، و نور موجودى ديگر نبود اندر مقابلهء آفتاب و با وى به هم ، تا چون وى پديد آيد نقصانى باشد .
و اندر طبع آدمى اين هست كه خواهد كه همه وى باشد ، چون از اين عاجز است بارى خواهد كه همه به وى باشد ، يعنى كه همه مسخّر وى باشد و اندر تصرّف و ارادت وى بود ، و لكن از اين نيز عاجز است ، چه موجودات دو قسم است : يك قسم آن است كه تصرّف آدمى به وى نرسد ، چون آسمانها و ستارگان و جواهر فريشتگان و شياطين و آنچه اندر تحت زمين و قعر درياها و زير كوههاست . پس آدمى خواهد كه به علم [ 2 ] بر اين همه مستولى بود ، تا همه اندر تحت تصرّف علم وى آيد ، اگر چه اندر تصرّف قدرت وى نيايد .
و بدين سبب بود كه خواهد كه ملكوت آسمان و زمين و عجايب برّ و بحر ، جمله معلوم وى باشد ، چنان كه كسى عاجز باشد از نهادن [ 3 ] شطرنج و لكن خواهد كه بارى بداند كه چگونه نهادهاند ، كه اين نيز نوعى از استيلا باشد .
اما قسم ديگر كه آدمى را اندر آن تصرّف تواند بود ، روى زمين است و آنچه بر وى است - از نبات و حيوان و جماد - و آدمى خواهد كه همه ملك وى باشد ، يعنى در تصرّف وى باشد تا وى را كمال قدرت و استيلا بر همه بود ، و از جمله آنچه بر زمين است ، نفيسترين ، دل آدميان است ، خواهد كه آن نيز مسخّر وى باشد و جاى تصرّف وى بود ، تا هميشه به ذكر وى مشغول بود . و معنى جاه اين بود .
پس آدمى به طبع ربوبيّت دوست مىدارد كه نسبت وى باز آن [ 4 ] مىكنند ، و از آن حضرت [ 5 ] مىآيد .
و معنى ربوبيّت آن بود كه كمال همه وى را باشد ، و كمال اندر
هامش
[ 1 ] به حقيقت ، حقيقى .
[ 2 ] به علم ، به وسيلهء علم .
[ 3 ] نهادن ، وضع كردن .
[ 4 ] با آن .
[ 5 ] حضرت ، پيشگاه ، پيشگاه الهى .