توانگرى عيبى نيست . » و اين همچنان بود كه كودكى معزّمى [ 1 ] بيند كه دست فرا مار كند ، و اندر سلّه [ 2 ] جمع مىكند ، پندارد كه از آن مىبرگيرد كه نرم است و اندر دست خوش است . وى نيز به برگرفتن ايستد ، و ناگاه هلاك شود .
و افسون مال پنج است
اول آنكه بداند كه مال براى چه آفريدهاند .
و چنان كه گفتيم كه براى ساز قوت و جامه و مسكن و ضرورت تن آدمى است ، و تن براى حواس است ، و حواس براى عقل است ، و عقل براى دل تا به معرفت حق - تعالى - آراسته شود . چون اين بدانست ، دل اندر وى به قدر مقصود وى بندد ، و اندر مقصود ، حكمت وى به كار دارد .
دوم آنكه جهت دخل نگاه دارد ،
تا از حرام نبود و از شبهت نبود ، و از وجهى كه اندر مروّت قدح كنند [ 3 ] - چون رشوت و گدايى و مزد حجّامى و امثال اين - نبود .
سوم آنكه مقدار وى نگاه دارد تا بيش از حاجت جمع نكند .
و هر چه زيادت از حاجت است ، كه نه براى زاد راه دين بدان حاجت است ، حقّ اهل حاجت شناسد . چون كه محتاجى پديد آيد آنچه زيادت از حاجت وى است از وى باز نگيرد ، و اگر قدرت ايثار ندارد ، اندر محلّ حاجت تقصير نكند .
چهارم آنكه خرج نگاه دارد تا جز به اقتصاد به كار نبرد ،
و به اندك قناعت كند ، و به حق خرج كند ، كه خرج كردن نه به حق همچون كسب كردن نه از حق بود .
هامش
[ 1 ] معزّم ، افسونگر .
[ 2 ] سلّه ، سبد مار .
[ 3 ] قدح كردن ، سرزنش كردن ، مذمّت كردن .