بنهاد ، وى را به زاويهء ديگرى فرستادى ، و زاويهء وى خرج كردى يا به ديگرى بخشيدى . و اگر ديدى كه كفشى نو در پاى كردى كه دل وى بدان باز نگرستى ، گفتى تا فرا ديگرى دادى .
و رسول ( ص ) شراك [ 1 ] نعلين نيكو كرد ، آنگاه اندر نماز چشم وى بر آن افتاد ، گفت تا آن شراك كهنه باز آوردند و آن نو بيرون كرد . و چون وى چنين كند معلوم شود كه گسستگى دل را از مال هيچ علاج نيست ، جز به جدا كردن آن [ 2 ] از خويشتن ، كه تا دست از مال فارغ نباشد ، دل فارغ نبود .
و از اين بود كه درويش فراخدلتر باشد ، چون مال بر وى جمع شود ، لذت جمع بشناسد و بخيل گردد . و هر چه نباشد دل از آن فارغ بود .
پادشاهى را يكى قدحى پيرو ره داد به جواهر مرصع به هديه [ 3 ] ، چنان كه در جهان آن را نظير نبود . حكيمى حاضر بود ، گفت : « اى حكيم ! چگونه مىبينى اين قدح ؟ » گفت : « مىبينم كه مصيبتى است با درويشى ، و تا اين نداشتى از هر دو ايمن بودى . » گفت : « چرا ؟ » گفت : « كه اگر بشكند مصيبتى است كه وى را مانند نيست ، و اگر بدزدند درويشى [ 4 ] و حاجت است تا آنگاه كه باز دست آيد . » آنگاه اتّفاق چنان افتاد كه آن قدح بشكست ، و آن پادشاه بدان عظيم رنجور شد ، و گفت : « حكيم راست گفت . »
پيدا كردن افسون مال
بدان كه مثل مال چون مار است ، كه اندر وى هم زهر است و هم ترياق ، چنان كه گفتيم هر كه افسون مار نداند ، و به دست گيرد ، هلاك شود .
و بدين سبب است كه روا نيست كه كسى گويد كه « اندر صحابه كسان بودند توانگر ، چون عبد الرّحمن بن عوف ( رض ) و امثال او ، پس اندر
هامش
[ 1 ] شراك ، بند كفش .
[ 2 ] مال .
[ 3 ] به عنوان هديه .
[ 4 ] درويشى ( « ى » مصدرى ) .