استخوان اشترى به دست داشت ، كعب را مىجست تا بزند . كعب از وى بگريخت و به سراى عثمان عفان اندر شد و در پس پشت وى گريخت . ابو ذر اندر شد و گفت : « هان اى جهود بچه ! تو مىگويى چه باك بدانكه از عبد الرّحمن عوف بازماند ؟ و رسول ( ص ) يك روز به احد همىشد ، و من با وى بودم ، گفت : ، يا ابو ذر ! ، گفتم : لبّيك يا رسول الله . ، گفت : مالداران كمتريناناند و واپستريناناند اندر قيامت ، الّا آنكه پس و پيش و راست و چپ مال اندازد [ 1 ] و خرج مىكند . يا ابو ذر ، نخواهم كه مرا چند [ 2 ] كوه احد زر باشد ، و همه اندر راه حق - تعالى - خرج كنم ، و آن روز كه بميرم از من دو قيراط بازمانده باشد . رسول چنين گفته باشد و تو جهود بچهاى چنين گويى ، دروغگويى و دروغزنى . » اين بگفت و هيچ كس جواب نداد وى را .
و يك راه [ 3 ] كاروانى اشتر عبد الرّحمن بن عوف ( رض ) از بازرگانى يمن باز رسيد ، بانگ و غلبه اندر مدينه افتاد ، عايشه ( رض ) گفت : « اين چيست ؟ » گفتند كه « اشتران عبد الرّحمن عوف است . » گفت : « راست گفت رسول ( ص ) . » خبر به عبد الرّحمن عوف رسيد كه عايشه چنين گفت .
بدين كلمه دل مشغول [ 4 ] شد ، اندر وقت پيش عايشه ( رض ) آمد و گفت :
« رسول چه گفت يا عايشه ؟ » گفت : « رسول گفت : بهشت به من نمودند ، درويشان اصحاب را ديدم كه همىشدند و همىدويدند بشتاب و هيچ توانگر نديدم مگر عبد الرّحمن عوف را كه همىنتوانست رفت ، همىخزيد به دست و پاى ، تا اندر بهشت شد . » عبد الرّحمن گفت : « يا عايشه ، اين اشتران و هر چه كه آوردهاند و اين بارها كه بر پشت ايشان است ، همه به صدقه كردم . و جمله اين غلامان با اين اشتراناند همه آزاد كردم تا باشد كه من نيز با ايشان بتوانم رفت . » و رسول ( ص ) فرا عبد الرّحمن عوف گفت : « پيشترين توانگران امّت من كه در بهشت شوند تو باشى ، و در نتوانى شدن الا به جهد و حيلت و خزيدن . »
هامش
[ 1 ] نفقه كند .
[ 2 ] چند ، معادل ، اندازهء .
[ 3 ] يك راه ، يك بار .
[ 4 ] دل مشغول ، نگران ، ناراحت .