تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
و حسين انطاكى ( ره ) از بزرگان مشايخ بود ، و شبى سى و اند كس از اصحاب بر وى گرد آمدند ، و نان تمام نداشتند ، آنچه داشتند پاره كردند و همه اندر پيش بنهادند و چراغ بر گرفتند و بنشستند . چون چراغ باز آوردند ، نان همه همچنان بر جاى بود ، كه هر يكى بر قصد ايثار نخورده بودند ، تا رفيق وى بخورد . و حذيفهء عدوى گويد كه « روز جنگ تبوك خلق بسيار از مسلمانان شهيد شدند ، من آب برگرفتم و پسر عمّ خويش را طلب كردم ، بيافتم وى را يك نفس مانده ، گفتم : آب خواهى ؟ گفت : خواهم ، يكى ديگر گفت : آه از تشنگى ! وى اشارت كرد كه به نزديك وى بر ، آنجا بردم ، هشام بن العاص بود به جان دادن نزديك شده . گفتم آب بگير . ديگرى گفت آه . هشام گفت به اشارت : فرا وى ده . به نزديك وى شدم ، جان داده بود ، تا به نزديك هشام آمدم وى نيز جان داده بود ، با نزديك پسرعم خويش آمدم ، به مرده بود . » و چنين گويند هيچ كس از دنيا بيرون نشد ، چنان كه آمده بود ، مگر بشر حافى ( ره ) . اندر وقت جان كندن سائلى اندر آمد ، چيزى خواست هيچ چيز نداشت مگر پيراهنى ، بركشيد و به وى داد و جامه عاريت خواست و فرمان يافت [ 1 ] .

پيدا كردن حد سخا و بخل كه سخى كدام است و بخيل كدام

بدان كه هر كسى خويشتن را سخى پندارد و ديگران وى را باشد كه بخيل دانند . پس لا بد حقيقت اين ببايد شناخت - كه اين بيمارى عظيم است - تا ندانند علاج نكنند . و هيچ كس نباشد كه هر چه از وى خواهند همه بدهد ، اگر بدين بخيل شود همه كس بخيل بود . پس اندر اين ، سخن بسيار گفته‌اند . و لكن بيشتر بر آن‌اند كه گويند كه هر كه آنچه شرع بر وى واجب كرده است منع كند ، بخيل باشد ، و چون آسان بتواند داد بخيل نباشد . و اين
هامش
[ 1 ] مرد .