تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
عجلان گويد كه « همه شكم تو به دستى [ 1 ] در به دستى بيش نيست ، چرا بايد كه تو را به دوزخ برد . » و اندر خبر است كه حق - تعالى - گويد : « يا بن آدم ، اگر دنيا به تو دهم نصيب تو از آن بجز قوت نباشد ، چون بيش از قوت ندهم و مشغلهء حساب بر ديگران نهم ، چه نيكويى بود بيش از آنكه با تو كرده باشم ! » و يكى از حكما مىگويد : « هيچ كس به رنج صبورتر از حريص مطمع نبود ، و هيچ كس را عيش خوش‌تر از قانع نبود ، و هيچ كس را اندوه درازتر از حسود نبود ، و هيچ كس سبكبارتر از كسى نبود كه به ترك دنيا بگويد ، و هيچ كس را پشيمانى عظيم‌تر از عالم بدكردار نبود . » و شعبى ( ره ) گويد : « يكى صعوه‌اى بگرفت . گفت [ 2 ] : چه خواهى از من ؟ گفت : بكشم تو را و بخورم . گفت : از خوردن من چيزى نيايد ، لكن سه سخن تو را بياموزم كه آن تو را بهتر از خوردن من . امّا يكى اندر دست تو بگويم ، و ديگر آن وقت گويم كه رها كنى تا بر درخت نشينم ، و سوم آن وقت گويم كه از درخت بر سر كوه پرم ، گفت : بگوى ، گفت : اول ، هر چه از دست تو بشد بر آن حسرت مخور ، رها كرد تا بپريد و بر سر درخت نشست . گفت [ 3 ] : دوم بگوى ، گفت : سخن محال هرگز باور مكن ، و بپريد و بر سر كوه نشست ، گفت [ 4 ] : اى بدبخت ، اگر مرا بكشتى [ 5 ] اندر شكم من دو دانه مرواريد هست هر يكى بيست مثقال ، توانگر شدى [ 6 ] ، آن مرد انگشت در دندان گرفت و گفت : دريغا ، اينت افسوس ! اكنون سديگر سخن بگوى ، گفت : تو آن دو فراموش كردى ، سديگر چه كنى ؟ تو را گفتم بر گذشته افسوس مخور ، و گفتم محال باور مكن ، و گوشت و بال من همه دو مثقال نبود ، اندر درون من دو مرواريد بيست مثقال از كجا آيد ؟ و اين بگفت و بپريد . » و اين مثل براى آن گفته‌اند تا معلوم شود كه چون طمع پديد آمد ، آدمى همه محالات باور كند .
هامش
[ 1 ] بدست ، وجب . [ 2 ] صعوه ( گنجشك ) . [ 3 ] آن كس . [ 4 ] گنجشك . [ 5 ] مى كشتى . . . مىشدى . [ 6 ] مى كشتى . . . مىشدى .
كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 162 | الغزالي