شناختى ، هرگز ناديده ؟ گفت :
نبّأنى العليم الخبير
- آنكه هيچ چيز از علم و خبر وى پوشيده نيست مرا خبر داد ، و روح من روح تو را بشناخت ، و روح مؤمنان را از يكديگر خبر بود و با يكديگر آشنا باشند اگر چه يكديگر را نديده باشند ، گفتم : مرا خبرى روايت كن از رسول ( ص ) تا يادگار من باشد ، گفت : تن و جان من فداى رسول باد ! من وى را اندر نيافتم [ 1 ] و اخبار وى از ديگران شنيدم ، و نخواهم كه راه روايت حديث بر خويشتن گشاده كنم ، و نخواهم كه محدّث و مفتى و مذكّر باشم ، كه مرا خود شغل هست كه بدين نپردازم ، گفتم : آيتى قرآن بر من خوان تا از تو بشنوم ، و مرا دعايى گوى و وصيّتى كن تا بدان كار كنم ، كه من تو را سخت دوست دارم براى حق - تعالى ، پس دست من بگرفت بر كنار فرات و گفت : اعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم [ 2 ] ، و بگريست . و آنگاه گفت : چنين مىگويد خداوند من - و حقترين و راستترين سخن سخن وى است - مىگويد :
وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْانْسَ الّا لِيَعْبُدونِ
[ 3 ] و مىگويد :
وَ ما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الارْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبينَ . ما خَلَقْناهُما الّا بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ اكْثَرَهُم لا يَعْلَمُونَ
[ 4 ] ، تا آنجا كه
انَّهُ هُوَ الْعَزيزُ الرَّحيم
[ 5 ] برخواند .
آنگه يك بانگ بكرد كه گفتم مگر از هوش بشد پس گفت : يا پسر حيّان پدرت حيّان بمرد ، و نزديك است كه تو نيز بميرى يا به بهشت شوى يا به دوزخ . پدرت آدم بمرد و مادرت حوا بمرد و نوح بمرد و إبراهيم - خليل خداى - بمرد و موسى - كليم خداى - بمرد و داود - خليفهء خداى - بمرد ، و محمد حبيب و رسول خداى بمرد - صلوات اللّه عليهم اجمعين [ 6 ] - و بو بكر - خليفهء وى - بمرد و عمر - برادرم - بمرد ، وا عمراه ! وا عمراه ! گفتم : رحمك اللّه [ 7 ] ، عمر نمرده است ، گفت : حق - تعالى - مرا خبر داد از مرگ عمر ، چون اين بگفت ، پس
هامش
[ 1 ] رسول را درك نكردم ، نديدم .
[ 2 ] به خدا پناه مىبرم از ديو رانده .
[ 3 ] ( قرآن ، 51 - 56 ) ، و نيافريدم ديو و مردم را مگر تا بپرستند مرا .
[ 4 ] ( قرآن ، 44 - 38 ، 39 ) ، و نيافريديم آسمانها و زمين و آنچه ميان آن است ببازى . و نيافريديم ايشان را مگر به راستى و لكن بيشتر ايشان ندانند .
[ 5 ] ( قرآن ، 44 - 42 ) ، كه اوست توانا و مهربان .
[ 6 ] درودهاى خداى بر همهء ايشان باد !
[ 7 ] خدايت ببخشاياد !