چندان خرما خريدى كه روزه گشادى [ 1 ] . و جامهء وى خرقه بودى كه از سرگين دانها برچيدى و بشستى . و كودكان سنگ اندر وى همىانداختندى كه ديوانه است ، و وى گفتى : « سنگ خرد اندازيد تا پايم نشكند و از طهارت و نماز باز نمانم . » و براى اين بود كه رسول ( ص ) هرگز وى را ناديده بر وى ثنا گفت بسيار ، و عمر خطّاب را وصيت كرده بود اندر حقّ وى .
چون عمر اهل عراق را جمع يافت ، بر منبر بود ، گفت : « يا مردمان ، هر كه عراقى است ، برخيزيد . » همه برخاستند . گفت : « هر كه نه از قرن است بنشيند . » همه بنشستند ، يكى مرد بماند . گفت : « تو از قرنى ؟ » گفت :
« آرى . » گفت : « اويس قرنى را دانى [ 2 ] ؟ » گفت : « دانم ، وى حقيرتر از آن است كه تو از وى سخن گويى ، اندر ميان ما هيچ كس از وى احمقتر و ديوانهتر و درويشتر و ناكستر نيست [ 3 ] . » عمر چون اين بشنيد بگريست ، گفت : « وى را از آن طلب همىكنم كه از رسول ( ص ) شنيدم كه گفت : به عدد ربيعه و مضر از مردمان به شفاعت وى اندر بهشت شوند ، - و اين ، دو قبيله بودند كه عدد ايشان پديدار نبود از بسيارى .
پس هرم حيّان گفت : « چون آن بشنيدم از عمر ، به طلب وى به كوفه شدم ، وى را طلب كردم ، تا وى را باز يافتم : بر كنار فرات وضو همىكرد و جامه همىشست . وى را باز دانستم [ 4 ] كه صفت وى بگفته بودند . سلام كردم ، جواب داد . اندر من نگريست . خواستم كه دست وى بگيرم دست فرا من نداد . گفتم : رحمك اللّه يا اويس و غفر لك [ 5 ] ، چگونهاى ؟ و گريستن بر من افتاد از دوستى وى و از رحمت كه مرا آمد بر وى از ضعيفى حال وى . وى نيز بگريست و گفت : حيّاك اللّه يا هرم بن حيّان [ 6 ] ، چگونهاى يا برادر من ، و كه راه نمود [ 7 ] تو را بر من ؟ گفتم : نام من و پدر من چون دانستى و مرا به چه
هامش
[ 1 ] در « ترجمهء احياء » : و اگر به دست نيامدى خستهء خرما را بفروختى و در بهاى قوت آوردى . ( ربع مهلكات ، ص 609 )
[ 2 ] دانستن ، شناختن .
[ 3 ] در « ترجمهء احياء » : محتاجتر و خسيستر .
( ربع مهلكات ، ص 610 ) .
[ 4 ] باز شناختم .
[ 5 ] خداى بر تو ببخشاياد و تو را بيامرزاد .
[ 6 ] اى هرم بن حيّان ، خدايت زنده بداراد .
[ 7 ] راهنمايى كرد .