تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
كنيم ؟ گفت : دنيا را دوست دارند ؟ گفت : دارند ، گفت : پس چون دنيا را دوست دارند ، باك مداريد ، اگر چه بت نپرستند ، كه من به دوستى دنيا ايشان را بر آن دارم كه هر چه بستانند نه به حق ستانند ، و هر چه دهند نه به حق دهند ، و هر چه نگاه دارند نه به حق نگاه دارند ، و شر ، همه تبع اين سه كار است ، » و فضيل عياض ( ره ) گويد : « اگر همه دنيا به من دهند حلال و بىحساب [ 1 ] ، ننگ دارم از وى چنان كه شما از مردار ننگ داريد . » بو عبيدهء جرّاح ( رض ) امير شام بود ، چون عمر آنجا رسيد ، اندر خانهء وى هيچ چيز نديد مگر شمشيرى و سپرى و مصحفى و رحل [ 2 ] اشترى گفت : « چرا اندر خانه خنورى [ 3 ] نساختى ؟ » گفت : « آنجا كه ما همىرويم اين كفايت است . » - يعنى گور . حسن بصرى ( رض ) به عمر عبد العزيز نامه نبشت و بيش از اين ننبشت كه « آن روز آمده گير كه باز پسين كس كه مرگ بر وى نبشته‌اند بميرد . » وى جواب باز نوشت كه « روزى آمده گير كه گويى خود دنيا هرگز نبوده است و آخرت هميشه بوده است . » و در اثر است كه عجب از كسى كه داند كه مرگ حق است : شاد چگونه باشد ؟ و عجب از كسى كه داند كه دوزخ حق است : چگونه خندد ؟ و عجب از كسى كه مىبيند كه دنيا با هيچ كس قرار نمىگيرد : دل بر وى چون نهد ؟ و عجب از كسى كه داند كه قدر حق است : دل به روزى چرا مشغول دارد ؟ داود طائى ( ره ) گفت : « آدمى توبه و طاعت هر روز باز پس همى او كند ، راست گويى [ 4 ] بيگار مىكند يا منفعت آن ديگرى را خواهد بود . » بو حازم ( ره ) گفت كه « اندر دنيا هيچ چيز نيست كه بدان شاد شوى كه نه اندر زير وى چيزى است كه بدان اندوهگين شوى ، اما شادى صافى ، خود نيافريده‌اند . » حسن بصرى همىگويد كه « هيچ كس از دنيا نشود كه نه به وقت مرگ سه حسرت حلق وى گرفته باشد : كه از آنچه جمع كرد
هامش
[ 1 ] بىآنكه به روز شمار ، حساب آن از من خواسته شود . [ 2 ] رحل ، پالان شتر . [ 3 ] خنور ، لوازم خانه از ظرف و كاسه و كوزه و خم و جز آن . [ 4 ] راست پندارى . درست مثل اينكه . . .
كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 141 | الغزالي