تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
بود ، هر روزى چند عمر دنيا ، و منادى را بفرمايم تا ندا كند كه كجايند زاهدان دنيا ؟ همه به عرس عيسى زاهد آييد ! تا همه بيايند . » و يك راه عيسى با حواريان به شهرى بگذشت ، همه را ديد اندر ميان راه مرده ، گفت : يا قوم ، اين همه اندر خشم خداى - تعالى - بمرده‌اند ، و اگر نه زير خاك بودندى . » گفتند : « خواهيم كه بدانيم تا از چه سبب مرده‌اند . » عيسى ( ع ) آن شب بر سر بالايى [ 1 ] شد و آواز داد كه « يا اهل شهر ! » يكى جواب داد كه « لبّيك يا روح اللّه ! » گفت : « قصّهء شما چيست ؟ » گفت : « شب به عافيت بوديم و بامداد اندر هاويه [ 2 ] بوديم . » گفت : « چرا ؟ » گفت : « براى آنكه دنيا دوست داشتيم و اهل معصيت را طاعت داشتيم . » گفت : « دنيا را چگونه دوست داشتيد ؟ » گفت : « چنان كه كودك مادر را : چون بيامدى شاد شديمى و چون بشدى اندوهگين شديمى . » گفت : « ديگران چرا جواب ندادند ؟ » گفت : « ايشان هر يكى بر دهان لگامى دارند از آتش . » گفت : « پس تو چون جواب دادى ؟ » گفت : « من اندر ميان ايشان بودم و نه از ايشان بودم ، چون عذاب بيامد من نيز گرفتار شدم در ميان : و اكنون بر كنار دوزخم ، ندانم نجات يابم يا اندر دوزخ اوفتم . » عيسى ( ع ) گفت : « يا حواريان ، نان جو و نمك درشت و جامهء پلاس و خوابگاه اندر مزبله ، بسيار بود با عافيت دنيا و آخرت . » و گفت : « بسنده كنيد با دنياى اندك با سلامت دين ، چنان كه ديگران بسنده كردند و دين اندك با سلامت دنيا . » و گفت : « اى كسانى كه دنيا طلب مىكنيد تا مزد كنيد ، اگر دنيا دست بداريد [ 3 ] مزد بسيار بيشتر بود . » و سليمان داود [ 4 ] روزى همىشد اندر موكبى عظيم و مرغان هوا و ديو و پرى همه اندر خدمت وى همىشدند ، به عابدى از عابدان بنى اسرائيل بگذشت ، گفت [ 5 ] : « يا پسر داود ، خداى - تعالى - ترا ملكى عظيم بداده
هامش
[ 1 ] بالا ، پشته ، تپه . [ 2 ] هاويه ، طبقهء هفتم از طبقات دوزخ و آن پايين‌ترين طبقه است . [ 3 ] ترك دنيا كنيد ( دست به داشتن . . . ، ترك كردن . . . ) . [ 4 ] ( اضافهء بنوّت ) سليمان پسر داود . [ 5 ] عابد .