آخرت را بدانست و اندر طلب وى ايستاد . » يكى از حكما مىگويد كه « هر چه از دنيا به تو دهند ، پيش از تو كسى داشته باشد و پس از تو كسى ديگر خواهد داشت ، دل بر آن چه نهى ؟
كه نصيب تو از دنيا همه چاشتى و شامى بيش نيست ، براى اين مقدار خويشتن را هلاك مكن و از دنيا به جملگى روزهگير تا به آخرت بگشايى ، كه سرمايهء دنيا هواست و سود وى هاويه است . » و يكى بو حازم ( رض ) را گفت : « چه كنم كه دنيا را دوست همىدارم ، تا اين دنيا دوستى از دل من بشود [ 1 ] ؟ » گفت : « هر چه به دست آورى از دنيا از حلال به دست آور و به جايگاه خويش بنه تا دوستى وى تو را زيان ندارد . » و اين را به حقيقت از آن گفته است كه دانسته است كه چون چنين كند ، خود دنيا بر وى منغّص شود و اندر دل وى ناخوش گردد .
و يحيى بن معاد ( رض ) گويد : « دنيا دكان شيطان است : از دكان وى چيزى بمدزد و برمگير ، كه آنگاه لا بد وى اندر تو آويزد . » و فضيل گويد : « اگر دنيا از زر بودى و فانى ، و آخرت از سفال بودى و باقى ، واجب بودى بر عاقل كه سفال باقى دوستتر داشتى از زر فانى . فكيف [ 2 ] چون سفال فانى اختيار كند بر زر باقى ؟ » و بو حازم ( رض ) گويد : « حذر كنيد از دنيا كه شنيدهام كه هر كه دنيا را بزرگ دارد ، اندر قيامت وى را اندر آرند و بر سر وى منادى كنند كه اين آن است كه چيزى كه خداى - تعالى - حقير داشت وى بزرگ داشته است . » و ابن مسعود گويد : « هر كه اندر دنياست مهمان است ، و هر چه با وى است عاريت است . مهمان را جز رفتن و عاريتى را جز باز استدن عاقبتى ديگر نباشد . » و لقمان پسر را گفت : « يا پسر ، دنيا به آخرت به فروش تا هر دو سود كنى ، و آخرت به دنيا بمفروش كه هر دو زيان كنى . » ابو امامهء باهلى ( رض ) گويد كه « چون رسول ( ص ) را به پيغمبرى فرستادند ، لشكر ابليس نزديك وى [ 3 ] شدند كه چنان پيغامبرى را فرستادند ، اكنون ما چه
هامش
[ 1 ] برود .
[ 2 ] پس چگونه .
[ 3 ] ابليس .