صحبت كرد [ 1 ] ، پسر وى عبد العزيز پديد آمد كه يگانهء جهان بود در عدل و مانند عمر خطّاب ( رض ) بود . و گفتند كه آن همه از بركات آن نيّت نيكو بود و از آن طعام كه خورده بود .
عمر عبد العزيز را گفتند : « سبب توبهء تو چه بود ؟ » گفت : « يك روز غلامى را مىزدم ، گفت : ، ياد كن از آن شبى كه بامداد آن قيامت خواهد بود . ، آن بر دل من اثر كرد . » هارون الرّشيد را ديد يكى از بزرگان ، اندر عرفات ، كه پاى برهنه و سر - برهنه بر سنگريزهء گرم ايستاده بود و دست برداشته و مىگفت : « بار خدايا ! تو تويى و من منم : كار من آن است كه هر زمان بر سر گناه شوم ، و كار تو آنكه هر زمان بر سر مغفرت شوى ، بر من رحمت كن . » آن بزرگ گفت : « بنگريد تا جبّار زمين پيش جبّار آسمان چه زارى مىكند ! » عمر عبد العزيز ، بو حازم را گفت : « مرا پندى ده . » گفت : « بر زمين خسب و مرگ فرا سر نه ، و هر چه روا دارى كه مرگ تورا بدان دريابد نگاه - دار ، و هر چه روا ندارى از آن دور باش [ 2 ] ، كه باشد كه خود مرگ نزديك است . » پس بايد كه صاحب ولايت اين حكايات پيش چشم دارد ، و اين پندها كه ديگران را دادهاند بپذيرد ، و هر عالمى را كه بيند از وى پند طلب كند ، و هر عالم كه ايشان را بيند پند از اين جنس بدهد و كلمهء حق باز نگيرد و ايشان را غرور ندهد كه با ايشان در آن مظلمت شريك بود .
قاعدهء نهم آنكه بدان قناعت نكند كه خود ظلم دست بدارد ، ليكن غلامان و چاكران و نايبان خود را مهذّب كند و به ظلم ايشان رضا ندهد ، كه وى را از ظلم ايشان بپرسند [ 3 ] .
عمر خطّاب ( رض ) نامهاى نبشت به بو موسى الاشعرى - كه وى عامل وى
هامش
[ 1 ] با عيال خود همخوابه شد .
[ 2 ] آنچنان باش كه روا مىدارى به هنگام مرگ باشى .
[ 3 ] جوابگوى ظلم ايشان نيز هست .