ناحق بكشد وى را بدين شمشير بكش به دستورى ولىّ وى ، و اگر اين نكنى پيشرو تو باشى در دوزخ و ديگران از پى تو مىآيند . ، » گفت : « زيادت كن و پند ده . » گفت :
« چشمه تويى ، ديگران جوىاند ، آنكه عمّال تواند : اگر چشمه روشن بود ، تيرگى جويها زيان ندارد ، و اگر تاريك بود به روشنى جويها هيچ اميد نبود . » و هارون الرشيد با عباس - كه از خواصّ وى بود - بهم به نزديك فضيل عياض مىشدند ، چون به در خانهء او رسيدند قرآن مىخواند و بدين آيت رسيده بود :
ام حَسِبَ الَّذينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ انْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذينَ آمَنوا وَ عَمِلوا الصّالِحاتِ سَواءٌ مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما يَحْكُمونَ
« 1 » گفت [ 1 ] : « اگر پند طلب مىكنم اين آيت كفايت است . » - معنى اين آيت آن است كه پنداشتند كسانى كه كارهاى بد كردند كه ما ايشان را برابر داريم با كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى نيك كردند بد حكمى بود كه ايشان كردند - پس گفت : « در بزن . » عباس در بزد و گفت : « امير المؤمنين را [ 2 ] در باز كن . » گفت : « امير المؤمنين به نزديك من چه كند ؟ » گفت : « امير المؤمنين را طاعت دار ، در باز كن ! » در باز كرد ، شب بود ، چراغ بكشت [ 3 ] ، هارون در تاريكى دست گرد برمىآورد تا دستش بر وى آمد . فضيل گفت :
« آه از اين دست بدين نرمى اگر از عذاب خداى نجات يابد ! » آنگاه گفت : « يا امير المؤمنين ! جواب خداى را ساخته [ 4 ] باش روز قيامت كه تورا با هر مسلمانى يك به يك بنشانند و انصاف از تو طلب كنند . » هارون به گريستن ايستاد . عباس گفت :
« خاموش ! كه امير المؤمنين را بكشتى . » گفت : « يا هامان [ 5 ] ! تو و قوم تو وى را هلاك كرديد ، و مرا مىگويى : وى را بكشتى ! ، » هارون وى را گفت : « ترا هامان از آن مىخواند كه مرا برابر فرعون نهاد . » پس هزار دينار در پيش وى بنهاد و گفت : « اين از حلال است ، از مهر مادرم است . » گفت : « ترا مىگويم آنچه دارى دست بدار و با خداوند آن ده ، تو مرا مىدهى ! » از پيش وى برخاست و بيرون شد و فرا نستد .
هامش
[ 1 ] هارون .
[ 3 ] براى امير المؤمنين .
[ 3 ] كشتن ، خاموش كردن .
[ 4 ] ساخته ، آماده ، تدارك ديده .
[ 5 ] هامان وزير فرعون معاصر موسى است كه نامش در قرآن كريم آمده است و در اينجا به طعنه در خطاب به كار رفته است .
( 1 ) قرآن ، 45 - 21 .