عمر بن عبد العزيز محمد بن كعب قرظى را گفت : « صفت عدل مرا بگوى . » گفت : « هر كه از مسلمانان از تو كهتر است وى را پدر باش ، و هر كه از تو مهتر است وى را پسر باش ، و هر كه چون توست وى را برادر باش ، و عقوبت هر كسى در خور گناه وى كن ، و زينهار تا به خشم كسى را تازيانه نزنى كه آنگاه جاى تو دوزخ بود . » و يكى از زهّاد به نزديك خليفهء روزگار شد . گفت : « مرا پندى ده . » گفت :
« من به سفر چين رفته بودم ، آن ملك را گوش كر شده بود ، مىگريست عظيم و مىگفت : ، نه از آن مىگريم كه شنوايى من بخلل شده است ، و ليكن از آن مىگريم كه مظلوم بر در سراى من فرياد مىكند و من نشنوم ، و ليكن چشم بر جاى است : منادى كنيد تا هر كه تظلّم خواهد كرد جامهء سرخ پوشد . ، پس هر روز بر پيل نشستى و بيرون آمدى و هر كه جامهء سرخ داشتى وى را بخواندى .
يا امير المؤمنين ! اين كافرى بود كه شفقت بر خداى - تعالى - چنين مىبرد ، تو مؤمنى و از اهل بيت رسول ( ص ) ، نگاه كن تا شفقت تو چگونه است ؟ » و بو قلابه به نزديك عمر عبد العزيز شد . گفت [ 1 ] : « مرا پندى ده . » گفت :
« از روزگار آدم ( ع ) تا امروز هيچ خليفه نمانده است مگر تو . » گفت : « بيفزاى ! » گفت : « پيشين [ 2 ] خليفهاى كه بخواهد مرد تو خواهى بود . » گفت : « بيفزاى ! » گفت : « اگر خداى - تعالى - با تو بود از چه ترسى ؟ و اگر با تو نبود به كه پناهى ؟ » گفت : « بسنده است اين كه گفتى . » سليمان عبد الملك خليفه بود ، يك روز انديشه كرد و گفت : « در اين دنيا چندين تنعّم بكردم ، حال من به قيامت چگونه بود ؟ » كس به بو حازم فرستاد - كه عالم و زاهد روزگار بود - گفت : « از آنچه روزه بدان گشايى مرا چيزى فرست . » پارهاى سبوس بريان كرده به وى فرستاد ، و گفت : « من به شب از اين خورم . » سليمان چون آن بديد بگريست ، و بر دل وى آن عظيم كار كرد [ 3 ] ، و سه روز روزه داشت كه هيچ چيز نخورد ، و شب سوم روزه بدان [ 4 ] بگشاد . چنين گويند كه آن شب با اهل
هامش
[ 1 ] عمر عبد العزيز .
[ 2 ] پيشين ، نخست .
[ 3 ] سخت اثر كرد .
[ 4 ] با آن سبوس .