و در خبر است كه « داود ( ع ) متنكّر به شب بيرون آمدى [ 1 ] ، چنان كه ندانستندى كه وى داود است ، و هر كه را ديدى از سيرت داود مىپرسيدى .
روزى جبريل بر صورت مردى در پيش وى آمد از وى پرسيد ، گفت : نيك مردى است داود ، اگر نه آنستى كه طعام از بيت المال مىخورد نه از دسترنج خويش . ، پس داود باز محراب شد و مىگريست و مىگفت : بار خدايا ! مرا پيشهاى بياموز كه از دسترنج خويش خورم . ، پس خداى - تعالى - وى را زرهگرى بياموخت . » عمر خطّاب ( رض ) هر شب به جاى عسس خود مىگرديدى تا هر كجا خللى بيند تدارك كند ، و گفت : « اگر گوسفندى گرگن [ 2 ] به كنار جوى فرات بگذارند [ 3 ] و روغن در وى نمالند بترسم كه در قيامت مرا از آن بپرسند . » - باز - آنكه [ 4 ] احتياط وى چنين بود و عدل وى چنان بود كه هيچ آدمى به دو در نرسد و عبد اللّه بن عمرو بن عاص ( رض ) مىگويد : « من دعا كرده بودم كه خداى - تعالى - عمر را به خواب فرا من نمايد . پس از دوازده سال وى را به - خواب ديدم چنان كه كسى كه غسل كرده باشد و ازار به خويشتن فرا گرفته ، گفتم :
، يا امير المؤمنين ، چون يافتى خداى - تعالى - را ؟ ، گفت : ، يا عبد اللّه چند است تا از نزديك شما برفتهام ؟ ، گفتم : ، دوازده سال . ، گفت : ، تا اكنون در حساب بودم ، و بيم آن بود كه كار من تباه شود ، اگر نه آن بودى كه خداى - تعالى - رحيم بود . » حال عمر چنين بود ، با آنكه در همه دنيا از اسباب ولايت درّه - اى بيش نداشت ، و بزرجمهر رسولى فرستاد تا بنگرد كه عمر چگونه مردى است و سيرت وى چيست ؟ چون به مدينه رسيد ، گفت : « اين ملك شما كجاست ؟ » گفتند : « ما را ملك نيست ، ما را اميرى است به دروازه بيرون شده - است . » وى نيز بيرون شد و عمر را ديد در آفتاب خفته بر روى زمين و درّه زير بالين نهاده و عرق بر پيشانى وى مىرفت چنان كه زمين تر شده بود . چون آن حال بديد ، بر دل وى عظيم اثر كرد كه كسى كه همهء ملوك عالم از هيبت او
هامش
[ 1 ] نسخه بدل : به نشناخت ( ناشناس ) به در آمدى .
[ 2 ] گرگن ، گر ، جربى .
[ 3 ] گذر دهند .
[ 4 ] با آنكه .