رفتن گرفت ، و زن خلاص يافت . وى را گفتند : « ترا چه بود ؟ » گفت : « ندانم .
مردى به من بگذشت ، و تن او به من باز آمد ، و مرا آهسته گفت : ، خداى مىبيند كه كجايى و چه مىكنى . ، از هيبت اين سخن از پاى در افتادم . » وى را گفتند :
« آن بشر حافى بود . » گفت : « آه ! اكنون از خجلت به وى چون نگرم ؟ » و هم اندر وقت وى را تب گرفت و يك هفته بگذشت و فرمان يافت [ 1 ] .
باب سوم - در منكرات كه غالب است در عادت
بدان كه عالم پر از منكرات است در اين روزگار ، و مردمان نوميد - شدهاند از آنكه صلاح پذيرد ، و به سبب آنكه بر همه قادر نيند ، از آنچه قادرند نيز دست بداشتهاند . كسانى كه اهل ديناند چنيناند ، اما اهل غفلت خود بدان راضىاند . و روا نباشد كه بر آنچه قادر باشى خاموش باشى . و ما به هر حسبتى از اين اشارت كنيم ، كه جملهء آن گفتن ممكن نگردد . و اين منكرات بعضى در مسجدهاست و بعضى در بازارها و راهها و بعضى در گرمابهها و خانهها .
منكرات مسجدها
آن بود كه كسى نماز كند و ركوع و سجود تمام نكند ، يا قرآن خواند و لحن خواند [ 2 ] . يا مؤذّنان ، كه قومى به هم آيند و بانگ كنند و به الحان بسيار مىكشند - كه اين همه نهى است - و در وقت حىّ على الصّلاة به جملهء تن از قبله بگردند . و ديگر آنكه خطيب جامهء سياه ابريشمين پوشد و شمشير بزر [ 3 ] دارد - كه اين همه حرام است . و ديگر كسانى كه در مسجدها هنگامه - گيرند و قصه گويند و شعر خوانند يا تعويذ فروشند يا چيزى ديگر . و ديگر آمدن ديوانگان و كودكان و مستان به مسجد ، چون آواز بردارند و اهل مسجد را از ايشان رنج بود ، اما كودكى كه خاموش بود و ديوانهاى كه از وى رنجى نبود و مسجد آلوده نكند ، روا بود كه در مسجد شوند . و اگر كودك به نادر [ 4 ]
هامش
[ 1 ] فرمان يافتن ، در گذشتن ، فرمان حق اجابت كردن .
[ 2 ] لحن ، غلط ، نادرست .
[ 3 ] بزر ، زرين ، طلاكارى شده .
[ 4 ] به نادر ، گاهوبيگاه .