فرستاد و گفت :
فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً
[ 1 ] سخن نرم گوييد ، تا باشد كه قبول كند . » بلكه بايد كه به رسول اقتدا كند ، كه برنايى به نزديك او آمد و گفت : « يا رسول اللّه ، مرا دستورى دهى تا زنا كنم ؟ » صحابه بانگ بر وى زدند و قصد وى كردند رسول ( ص ) گفت : « دست از وى بداريد . » وى را به نزديك خويش خواند تا زانو به - زانوى مبارك رسول باز نهاد ، گفت : « يا جوانمرد ، روا دارى كه كسى با مادر تو اين كند ؟ » گفت : « نى . » گفت : « ديگران نيز روا ندارند . » گفت : « روا دارى كه با خواهر و دختر تو اين كنند ؟ » گفت : « نى . » گفت : « مردمان نيز روا - ندارند . » گفت : « روا دارى كه با عمه و خالهء تو اين كنند ؟ » گفت : « نى . » يك يك همىگفت ، و او گفت : « نى . » آنگاه رسول ( ص ) دست به دل وى فرود آورد و گفت : « بار خدايا ، دل وى را پاك كن ، و فرج وى را نگاه دار ، و گناهان وى را بيامرز . » از آنجا بازگشت و هيچ چيز بر وى دشمنتر از زنا نبود .
فضيل عياض را گفتند كه « سفيان عيينه خلعت سلطان فرا ستاند . » گفت :
« او را در بيت المال حق بيش از آن است . » آنگاه وى را به خلوت بديد و با وى عتاب كرد و ملامت كرد ، سفيان گفت : « يا ابا على ، اگر چه ما از جملهء صالحان نهايم ليكن صالحان را دوست داريم . » وصلة بن اشيم نشسته بود با شاگردان ، مردى بگذشت و ازار در زمين مىكشيد : چنان كه عادت متكبّران عرب باشد - و از آن نهى آمده است .
اصحاب وى قصد آن كردند تا با وى درشتى كنند . گفت : « خاموش باشيد كه من اين كفايت كنم . » و آواز داد كه « يا برادر ، مرا به تو حاجتى است . » گفت :
« چيست ؟ » گفت : « آنكه ازار برتر گيرى . » گفت : « نعم و كرامة [ 2 ] » پس شاگردان را گفت : « اگر به درشتى گفتمى ، گفتى : ، نخواهم كرد . ، و نيز بودى كه دشنام - دادى . » و مردى دست در زنى زده بود و كاردى كشيده بود ، و هيچ كس زهره ، نمىداشت كه نزديك وى رفتى ، و زن فرياد مىكرد . بشر حافى ( ره ) بر او بگذشت چنان كه كتف او بر كتف وى باز آمد ، مرد بيفتاد و از هوش بشد ، و عرق از وى
هامش
[ 1 ] قرآن ، 20 - 44 .
[ 2 ] بسيار خوب و ممنونم .