درجهء سوم وعظ و نصيحت به رفق كند نه به عنف ،
كه چون داند [ 1 ] كه حرام است ، در تعريف فايده نبود : تخويف بايد كرد . و لطف در آن است كه مثلا چون كسى غيبت مىكند گويد : « كيست از ما كه در او عيبى نيست ؟ به خويشتن مشغول بودن اولىتر » ، يا چيزى بر خواند در غيبت [ 2 ] . و اينجا آفتى عظيم است كه از آن سلامت نيابد ، الّا كسى كه مرافق بود . كه در نصيحت كردن دو شرف است نفس را : يكى عزّ علم و ورع خويش اظهار كردن ، و ديگر عزّ تحكّم و علوّ و رفعت بر آن كس اظهار كردن . و اين هر دو از دوستى جاه خيزد و اين طبع آدمى است . و غالب آن بود كه وى پندارد كه وعظ مىكند و طاعت شرع مىدارد ، و به حقيقت وى طاعت شهوت جاه داشته باشد ، و اين معصيت كه بر وى رفته باشد از آنچه آن كس مىكند باشد كه بتر باشد . و بايد كه با خود [ 3 ] نظر كند : اگر توبهء آن كس از سر خويش [ 4 ] يا به نصيحت ديگرى دوستتر دارد از آنكه به نصيحت وى [ 5 ] و نصيحت خود را كاره است ، خود نصيحت [ 6 ] وى را مسلّم است ، و اگر آن دوستتر دارد كه به قول وى دست - بدارد ، بايد كه از خداى - تعالى - بترسد ، كه بيم آن است كه بدين نصيحت [ 7 ] به خويشتن دعوت مىكند نه به حق - تعالى .
داود طايى ( ره ) را گفتند : « چه گويى كه كسى در نزديك سلطان شود و حسبت كند ؟ » گفت : « بترسم كه به تازيانه بزنندش . » گفتند : « قوّت آن دارد . » گفت :
« ترسم كه بكشندش . » گفتند : « قوّت آن دارد . » گفت : « ترسم از آن علّت كه عظيمترين و پوشيدهترين است و آن عجب است . » و بو سليمان دارانى ( ره ) گفت : « بر فلان خليفه انكار خواستم كرد و دانستم كه بكشند و از آن نترسيدم ، و ليكن مردمان بسيار بودند : ترسيدم كه خلق مرا ببينند در آن صدق و صلابت ، و آن نظر خلق در دل من شيرين شود ، آنگاه بىاخلاص كشته شوم . »
درجهء چهارم سخن درشت گفتن .
و در اين ، دو ادب است :
هامش
[ 1 ] آنكه بر وى حسبت مىرود .
[ 2 ] در باب غيبت آيهاى از قرآن يا حديثى و خبرى بر - خواند .
[ 3 ] با خود ، به خود .
[ 4 ] از سر خويش ، رأسا ، بىحسبت .
[ 5 ] با نصيحت خودش .
[ 6 ] نصيحت كردن .
[ 7 ] نصيحت كردن .