حسبت دست بندارد .
قسم دوم آن بود كه بترسد كه چيزى كه حاصل است فوت شود ، چنان كه مال فوت شود بدانكه داند كه بستانند و سراى وى خراب شود ، يا سلامت تن فوت شود كه بزنند ، يا جاه فوت شود بدانكه سر برهنه به بازار بيرون برند اگر - چه نزنند - اندر اين همه معذور بود . امّا اگر بر چيزى ترسد كه آن در مروّت قدح نكند ليكن تجمّل و رعونت را زيان دارد ، چنان كه پياده به بازار بيرون - برند و نگذارند كه جامهء تجمل در پوشد يا در روى وى سخنى زشت گويند ، اين همه زيادتى جاه بود : به چنين سبب معذور نبود ، كه مواظبت بر چنين كارها محمود نيست در شرع ، امّا حفظ مروّت مقصود است در شرع . امّا اگر از آن ترسد كه وى را غيبت كنند و زبان به وى دراز كنند و وى را دشمن گيرند و در كارها متابعت وى نكنند ، شك نيست كه اين عذرى نباشد ، كه هيچ حسبت از اين خالى نباشد ، مگر كه آن معصيت غيبت بود و داند كه اگر حسبت كند آن دست بندارند [ 1 ] و در معصيت در افزايند . آنگاه بدين عذر روا بود .
امّا اگر از اين معانى ترسد در حقّ پيوستگان و خويشاوندان خويش ، چون زاهدى كه داند كه وى را نزنند و مال ندارد تا بستانند و ليكن به انتقام وى خويشاوندان و پيوستگان وى برنجانند ، او را نشايد حسبت كردن ، كه صبر كردن در حق خويش روا بود امّا در حق ديگران نشايد ، بلكه نگاه - داشتن جانب ايشان حق دين بود و اين نيز مهم باشد .
ركن چهارم چگونگى احتساب است
بدان كه حسبت را هشت درجه است :
اول دانستن حال ، آنگاه تعريف كردن [ 2 ] آن كس را ، آنگاه پند دادن ، آنگاه سخن درشت گفتن ، آنگاه به زبان و دست تغيير كردن ، آنگاه به زخم بيم كردن و تهديد كردن ، آنگاه سلاح بركشيدن ، آنگاه ياوران خواستن و حشر كردن ، و اندر اين
هامش
[ 1 ] ترك آن ( غيبت ) نكنند .
[ 2 ] شناساندن كه عمل منكر است .